نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

گفتهٔ پاک‌دینی که سی‌سال عمر بی‌خود می‌گذارد عطار

عطار نیشابوری / فی‌وصف حاله / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

پاک دینی گفت سی سال تمام

عمر بی‌خود می‌گذارم بر دوام

همچو اسمعیل در خود ناپدید

آن زمان کو را پدر سر می‌برید

چون بود آنکس که او عمری گذاشت

همچو آن یک دم که اسمعیل داشت

کس چه داند تا درین حبس تعب

عمر خود چون می‌گذارم روز و شب

گاه می‌سوزم چو شمع از انتظار

گاه می‌گریم چو ابر نوبهار

تو فروغ شمع می‌بینی خوشی

می‌نبینی در سر او آتشی

آنک از بیرون کند در تن نگاه

کی بود هرگز درون سینه راه

در خم چوگان چه گویی، هیچ جای

می‌ندانم پای از سر، سر ز پای

از وجودم خود نکردم هیچ سود

کانچ کردم وانچ گفتم هیچ بود

ای دریغا نیست از کس یاریم

عمر ضایع گشت در بی‌کاریم

چون توانستم ندانستم ، چه سود

چون بدانستم، توانستم نبود

این زمان جز عجز و جز بیچارگی

می‌ندارم چارهٔ یک بارگی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از پاک دینی بیانگر حس ندامت و ناامیدی شاعر پس از سه دهه زندگی بی‌محتواست. او از خود می‌پرسد که آیا کسی می‌داند چقدر عمرش به بطالت گذشته و مانند اسماعیل که در آستانه قربانی شدن بود، در حال انتظار و درد است. شاعر از درون خود می‌سوزد و روحش در عذاب است، اما دیگران فقط می‌بینند که او در ظاهر شاد است. او احساس می‌کند که در این زندگی بیهوده، هیچ دستاوردی نداشته و اکنون در حال تجربه عجز و درماندگی است. در نهایت، او درمی‌یابد که نه عزم کافی داشته و نه توانسته است از زندگی‌اش بهره‌برداری کند و تنها حسرت و افسوس در دلش باقی مانده است.