نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

احوال سلطان محمود در آن جهان عطار

عطار نیشابوری / داستان همای / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

پاک‌رأیی بود بر راه صواب

یک شبی «محمود» را دید او به خواب

گفت: «ای سلطانِ نیکو روزگار!

حال تو چون است در دارالقرار؟»

گفت: تن زن، خونِ جان من مریز

دم مزن، چه جای سلطان است؟ خیز

بود سلطانیم پندار و غلط

سلطنت کی زیبد از مشتی سقط؟

حق که سلطان جهان‌دار آمدست

سلطنت او را سزاوار آمدست

چون بدیدم عجز و حیرانیِ خویش

ننگ می‌دارم ز سلطانیِ خویش

گر تو خوانی، جز پریشانم مخوان

اوست سلطانم، تو سلطانم مخوان

سلطنت او راست و من بر سودمی

گر به دنیا، در گدایی بودمی

کاشکی صد چاه بودی، جاه نی

خاشه روبی بودمی و شاه نی

نیست این دم هیچ، بیرون شو مرا

باز می‌خواهند یک‌یک جو مرا

خشک بادا بال و پر آن همای

کو مرا در سایهٔ خود داد جای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

مضمون این شعر درباره پیامبری به نام پاک رایی است که در خواب محمود، سلطانِ زمان خود، را می‌بیند و درباره حال او سوال می‌کند. محمود که به مقام سلطنت می‌بالد، در واقع احساس عجز و ناتوانی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که سلطنت و قدرت واقعی به او تعلق ندارد. او نسبت به مقامش شرمسار است و به جایگاه حقیقی که شایسته‌اش باشد، می‌اندیشد. در نهایت گفته می‌شود که اگرچه او در ظاهر سلطان است، اما در باطن و روح، سلطان واقعی کسی دیگر است و او خود را در مقام گدای واقعی می‌بیند.