نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

داستان کبک عطار

عطار نیشابوری / داستان کبک / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

کبک بس خرم خرامان در رسید

سرکش و سرمست از کان در رسید

سرخ‌منقار وَشی‌پوش آمده

خون او از دیده در جوش آمده

گاه می‌برید بی‌تیغی کمر

گاه می‌گنجید پیش تیغ در

گفت: من پیوسته در کان گشته‌ام

بر سر گوهر فراوان گشته‌ام

بوده‌ام پیوسته با تیغ و کمر

تا توانم بود سرهنگِ گهر

عشق گوهر آتشی زد در دلم

بس بود این آتش خوش حاصلم

تفت این آتش چو سر بیرون کند

سنگ‌ریزه در درونم خون کند

آتشی دیدی که چون تأثیر کرد

سنگ را خون کرد و بی‌تأخیر کرد

در میان سنگ و آتش مانده‌ام

هم معطل، هم مشوش مانده‌ام

سنگ‌ریزه می‌خورم در تفّ و تاب

دل پر آتش، می‌کنم بر سنگ خواب

چشم بگشایید ای اصحاب من!

بنگرید آخر به خورد و خواب من

آنک بر سنگی بخفت و سنگ خورد

با چنین کس از چه باید جنگ کرد؟

دل در این سختی به صد اندوه خست

زآنک عشق گوهرم بر کوه بست

هرک چیزی دوست گیرد جز گهر

ملکتِ آن چیز باشد برگذر

ملک گوهر جاودان دارد نظام

جان او با کوه پیوسته مدام

من عیار کوهم و مرد گهر

نیستم یک لحظه با تیغ و کمر

چون بود در تیغ گوهر بر دوام

زآن گهر در تیغ می‌جویم مدام

نه چو گوهر هیچ گوهر یافتم

نه ز گوهر گوهری‌تر یافتم

چون رهِ سیمرغ راهِ مشکل است

پای من در سنگِ گوهر در گِل است

من به سیمرغ قوی‌دل کی رسم؟

دست بر سر، پای در گِل کی رسم؟

همچو آتش برنتابم سوزِ سنگ

یا بمیرم یا گهر آرم به چنگ

گوهرم باید که گردد آشکار

مرد بی‌گوهر کجا آید به کار؟

هدهدش گفت: ای چو گوهر جمله رنگ!

چند لنگی، چندم آری عذرِ لنگ؟

پا و منقار تو پُر خون جگر

تو به سنگی بازمانده بی‌گهر

اصل گوهر چیست؟ سنگی کرده رنگ

تو چنین آهن‌دل از سودای سنگ

گر نماند رنگ او سنگی بوَد

هست بی سنگ آنک در رنگی بوَد

هرک را بویی‌ست او رنگی نخواست

زآنک مرد گوهری سنگی نخواست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، شاعر به توصیف کبکی می‌پردازد که با شجاعت و سرمستی به سوی مقصدی می‌آید. کبک، با منقار سرخ و پوششی زیبا، به بیان عشق خود به گوهر (نماد زیبایی و ارزش) می‌پردازد و از آتش عشق در دلش سخن می‌گوید. او در بین چالش‌های سنگ و آتش مانده و احساسات متضادی را تجربه می‌کند. او به دنبال زیبایی و ارزش واقعی در زندگی است و می‌داند که بدون گوهر واقعی، هر چیزی بی‌معناست. شاعر با زبان استعاری نشان می‌دهد که عشق و زیبایی می‌تواند زندگی را معنا ببخشد و وجود انسان را ارزشمند کند. او در نهایت به هم‌نشینی با عشقی واقعی و تحقق آرزوهایش تأکید می‌کند.