نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت خونیی که به بهشت رفت عطار

عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

خونیی را کشت شاهی در عقاب

دید آن صوفی مگر او را به خواب

در بهشت عدن خندان می‌گذشت

گاه خرم گه خرامان می‌گذشت

صوفیش گفتا تو خونی بوده‌ای

دایما در سرنگونی بوده‌ای

از کجا این منزلت آمد پدید

زانچ تو کردی بدین نتوان رسید

گفت چون خونم روان شد بر زمی

می‌گذشت آنجا حبیب اعجمی

در نهان در زیرچشم آن پیر راه

کرد درمن طرفة العینی نگاه

این همه تشریف و صد چندین دگر

یافتم از عزت آن یک نظر

هرک چشم دولتی بر وی فتاد

جانش در یک دم به صد سر پی فتاد

تانیفتد بر تو مردی را نظر

از وجود خویش کی یابی خبر

گر تو بنشینی به تنهایی بسی

ره بنتوانی بریدن بی‌کسی

پیر باید، راه را تنها مرو

از سر عمیا درین دریا مرو

پیر ما لابد راه آمد ترا

در همه کاری پناه آمد ترا

چون تو هرگز راه نشناسی ز چاه

بی عصا کش کی توانی برد راه

نه ترا چشمست و نه ره کوته است

پیر در راهت قلاوز ره است

هرک شد درظل صاحب دولتی

نبودش در راه هرگز خجلتی

هرک او در دولتی پیوسته شد

خار در دستش همه گل دسته شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، داستانی درباره یک صوفی و شاه روایت می‌شود. شاه در خواب صوفی را می‌بیند و از او می‌پرسد که چطور توانسته است به این مقام عالی برسد، در حالی که او یک خون‌ریزی بوده. صوفی توضیح می‌دهد که پس از مرگش، نگاه محبت‌آمیز حبیب اعجمی به او باعث ارتقاء مقامش در بهشت شده است. صوفی به شاه می‌آموزد که در زندگی، رسیدن به مقام و عرفانی بزرگ نیازمند راهنما و همراهی پیر (معلم) است و تاکید می‌کند که انسان باید با راهنما مسیر زندگی را بیاموزد، زیرا بدون راهنما، مسیر درست را نمی‌توان یافت. او همچنین به این نکته اشاره می‌کند که اگر کسی در سایه حکومتی خوب قرار گیرد، دیگر از سختی‌ها و ناراحتی‌ها خجالت نخواهد کشید و مشکلات او به خوشی‌ها تبدیل می‌شود.