حکایت دردمندی که از مرگ دوستش پیش شبلی گریه میکرد عطار
عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
دردمندی پیش شبلی میگریست
شیخ پرسیدش که این گریه ز چیست
گفت شیخا دوستی بود آنِ من
از جمالش تازه بودی جان من
دی بمرد و من بمردم از غمش
شد جهان بر من سیاه از ماتمش
شیخ گفتا چون دلت بیخویش ازینست؟
این چه غم باشد؟ سزایت بیش ازینست
دوستی دیگر گزین ای یار تو
کو نمیرد تا نمیری زار تو
دوستی کز مرگ نقصان آورَد
دوستی او غم جان آورد
هرکه شد در عشق صورت مبتلا
هم از آن صورت فتد در صد بلا
زودش آن صورت شود بیرون ز دست
و او از آن حیرت کند در خون نشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر بیان میکند که یک دردمنـد نزد شیخ شبلی به خاطر از دست دادن دوستانش گریه میکند. شیخ از او میپرسد که چرا اینقدر غمگین است و او جواب میدهد که دوستی عمیق با کسی داشته که اکنون فوت کرده و این غم زندگیاش را تاریک کرده است. شیخ او را نصیحت میکند که بهتر است دوستی دیگری انتخاب کند که تا زمانی که او زنده است، نمیمیرد. او میافزاید که دوستی که به واسطه مرگ نقصانی ایجاد کند، تنها غم و درد به دنبال خواهد داشت. عشق به ظواهر مادی میتواند سبب بلا و غم شود و اگر کسی به آن وابسته شود، با از دست دادن آن، دچار حیرت و اندوه خواهد شد.