حکایت ذالنون که چهل مرقع پوش را که جان داده بودند دید عطار
عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
گفت ذو النون میشدم در بادیه
بر توکل، بیعصا و زاویه
چل مرقع پوش را دیدم به راه
جان بداده جمله بر یک جایگاه
شورشی در عقل بیهوشم فتاد
آتشی در جان پر جوشم فتاد
گفتم آخر این چه کارست ای خدای
سروران را چند اندازی ز پای
هاتفی گفتا کزین کار آگهیم
خود کشیم و خود دیتشان میدهیم
گفتم آخر چند خواهی کشت زار
گفت تا دارم دیت اینست کار
در خزانه تادیت میماندم
میکشم تا تعزیت میماندم
بکشمش وانگه به خونش درکشم
گرد عالم سرنگونش درکشم
بعد از آن چون محو شد اجزای او
پای و سر گم شد ز سر تا پای او
عرضه دارم آفتاب طلعتش
وز جمال خویش سازم خلعتش
خون او گلگونهٔ رویش کنم
معتکف بر خاک این کویش کنم
سایه در گردانمش در کوی خویش
پس برآرم آفتاب روی خویش
چون برآمد آفتاب روی من
کی بماند سایهای در کوی من
سایه چون ناچیز شد در آفتاب
نیز چه والله اعلم با الصواب
هرکه در وی محو شد، از خود برست
زانک نتوان بود جز با او به دست
محو شو و از محو چندینی مگوی
صرف میکن جان و چندینی مگوی
میندانم دولتی زین بیش من
مرد را کو گم شود از خویشتن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن از زبان ذو النون (از شخصیتهای عرفانی) بیانگر تجربهای عرفانی و معنوی است. او در بیابان به توکل بر خداوند بدون هیچ وسیلهای میرود و در مسیر، شخصی با پوششی خاص را میبیند که با جانش برای یک هدف واحد در تلاش است. این مشاهده او را به شور و شوق میآورد و از خداوند پرسش میکند که چرا برگزیدگان را به زحمت میاندازد. یک هاتف به او پاسخ میدهد که ما خود میکُشیم و خود دیهاش را میدهیم. در ادامه، ذو النون در مورد کشتن و دیه صحبت میکند و به این موضوع اشاره میکند که تا دیهای در خزانه باشد، میتواند ادامه دهد. او از تذکار مرگ و فنای سویی در عالم برای تعزیت یاد میکند و بعد از مشاهده مرگ، خواهان عرضه جمال آن شخص به آفتاب است. به طور کلی، متن دعوت به محو شدن از خود و پیوستن به حقیقت الهی دارد. پیغام آن این است که انسان باید از خود بگذرد تا به مقام و حقیقت واقعی نزدیک شود. در پایان نیز بر این نکته تأکید میشود که تنها باید خود را در مسیر عشق و توکل به خداوند گم کرد.