حکایت درویش حقجو و راز و نیاز او عطار
عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بود درویشی ز فرط عشق زار
وز محبت همچو آتش بیقرار
هم ز تفت عشق جانش سوخته
هم ز تاب جان زفانش سوخته
آتش از جان در دلش افتاده بود
مشکلی بس مشکلش افتاده بود
در میان راه میشد بیقرار
میگریست و این سخن میگفت زار
جان و دل از آتش رشکم بسوخت
چند گریم چون همه اشکم بسوخت
هاتفی گفتش مزن زین بیش لاف
ازچه با او درفکندی از گزاف
گفت من کی درفکندم با یکی
او درافکندست با من بیشکی
چون منی را کی بود آن مغز و پوست
تا چو اویی را تواند داشت دوست
من چه کردم، هرچ کرد او کرد و بس
دل چو خون شد خون دل او خورد و بس
او چو با تو درفکند و داد بار
تو مکن از خویش در سر زینهار
تو که باشی تا در آن کار عظیم
یک نفس بیرون کنی پای از گلیم
با تو گر او عشق بازد ای غلام
عشق او با صنع میبازد مدام
تو نهای بس هیچ و نه بر هیچ کار
محو گرد وصنع با صانع گذار
گر پدید آری تو خود را در میان
هم ز ایمانت برآیی هم ز جان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، درویشی به شدت عاشق و بیقرار توصیف میشود که از عشق رنج میکشد و دلش در آتش عشق سوخته است. او در حین گریه و ناله به این فکر میکند که چگونه میتواند با وجود این احساسات شدید ادامه دهد. شاعری (هاتف) به او میگوید که نباید خود را در این شرایط به رنج بیندازد و او را به آرامش دعوت میکند. درویش پاسخ میدهد که این عشق خود او نیست که شروع کرده، بلکه طرف مقابل است که او را به این حال درآورده است. او به این نکته اشاره میکند که عشق واقعی و عمیق او را فراتر از خود برده و همواره تحت تأثیر آن قرار دارد. شعر در نهایت بر محدودیتهای انسان در عشق و هنر تأکید میکند و بیان میدارد که عشق واقعی چیزی فراتر از وجود فردی است.