نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

پرسش مرغان عطار

عطار نیشابوری / پرسش مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بعد از آن مرغانِ دیگر سر به سر

عذرها گفتند، مشتی بی‌خبر

هر یکی از جهل عذری نیز گفت

گر نگفت از صدر، کز دهلیز گفت

گر بگویم عذر یک‌یک با تو باز

دار معذورم که می‌گردد دراز

هر کسی را بود عذری تنگ و لنگ

این چنین کس کی کند عنقا به چنگ؟

هرک عنقا راست از جان خواستار

چنگ از جان باز دارد مردوار

هر که را در آشیان سی‌دانه نیست

شاید از سیمرغ اگر دیوانه نیست

چون نداری دانه‌ای را حوصله

چون تو با سیمرغ باشی هم چله؟

چون تهی کردی به یک می پهلوان

دوسْتکانی چون خوری با پهلوان؟

چون نداری ذرّه‌ای را گنج و تاب

چون توانی جُست گنج از آفتاب؟

چون شدی در قطره‌ای ناچیز غرق

چون روی از پای دریا تا به فرق؟

زآنچ آن خود هست بویی نیست این

کار هر ناشسته‌رویی نیست این

جملهٔ مرغان چو بشنیدند حال

سر به سر کردند از هدهد سؤال

کای سبق بُرده ز ما در ره‌بری

ختم کرده بهتری و مهتری

ما همه مشتی ضعیف و ناتوان

بی‌پر و بی‌بال، نه تن، نه توان

کی رسیم آخر به سیمرغ رفیع؟

گر رسد از ما کسی، باشد بدیع

نسبت ما چیست با او؟ بازگوی

زآنک نتوان شد به عمیا رازجوی

گر میان ما و او نسبت بُدی

هر یکی را سوی او رغبت بُدی

او سلیمان‌ست و ما موری گدا

درنگر کو از کجا، ما از کجا

کرده موری را میان چاه بند

کی رسد در گرد سیمرغ بلند؟

خسروی کار گدایی کی بود؟

این به بازوی چو مایی کی بود؟

هدهد آن گه گفت: کای بی‌حاصلان!

عشق کی نیکو بود از بددلان؟

ای گدایان! چند ازین بی‌حاصلی؟

راست ناید عاشقی و بددلی

هر که را در عشق چشمی باز شد

پای‌کوبان آمد و جانباز شد

تو بدان کآن گه که سیمرغ از نقاب

آشکارا کرد رخ چون آفتاب

صد‌هزاران سایه بر خاک او فکند

پس نظر بر سایهٔ پاک او فکند

سایهٔ خود کرد بر عالم نثار

گشت چندین مرغ هر دم آشکار

صورت مرغانِ عالم سر به سر

سایهٔ اوست، این بدان ای بی‌هنر!

این بدان چون این بدانستی نخست

سوی آن حضرت نسَب کردی درست

حق بدانستی ببین آن گه بباش

چون بدانستی مکن این راز فاش

هرک او از کسب مستغرق بوَد

حاش لله، گر تو گویی حق بوَد

گر تو گشتی آنچ گفتم نه حقی

لیک در حق دائماً مستغرقی

مرد مستغرق حلولی کی بود؟

این سخن کار فضولی کی بود؟

چون بدانستی که ظلِ کیستی

فارغی گر مردی و گر زیستی

گر نگشتی هیچ سیمرغ آشکار

نیستی سیمرغ هرگز سایه‌دار

باز اگر سیمرغ می‌گشتی نهان

سایه‌ای هرگز نماندی در جهان

هرچ این جا سایه‌ای پیدا شود

اول آن چیز آشکار آن جا شود

دیدهٔ سیمرغ بین گر نیستت

دل چو آیینه منور نیستت

چون کسی را نیست چشم آن جمال

وز جمالش هست صبر لامحال

با جمالش عشق نتوانست باخت

از کمال لطف خود آیینه ساخت

هست از آیینه دل،در در دل نگر

تا ببینی روی او در دل نگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، مرغان با یکدیگر درباره تلاش خود برای رسیدن به سیمرغ، نماد کمال و حقیقت، صحبت می‌کنند. هر کدام عذری دارند و به جهل خود اعتراف می‌کنند. هدهد به مرغان می‌گوید که عشق واقعی از دل‌های نیکو و صادق می‌آید و تنها گدایان و ضعیفان نمی‌توانند به عشقی واقعی دست یابند. او بیان می‌کند که اگر کسی واقعاً در پی سیمرغ باشد، باید خود را شایسته دیدار با او کند. هدهد به مرغان یادآوری می‌کند که سایه سیمرغ تنها برای کسانی است که به حقیقت پی برده و از خود فارغ شده‌اند. در نهایت، او به اهمیت دیدن جمال سیمرغ و نور آن در دل‌های پاک اشاره می‌کند.