نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت اسکندر که خود به رسولی می‌رفت عطار

عطار نیشابوری / پرسش مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

گفت: چون اسکندر آن صاحب قبول

خواستی جایی فرستادن رسول

چون رسد آخر خود آن شاه جهان

جامه پوشیدی و خود رفتی نهان

پس بگفتی آنچ کس نشنوده است

گفتی: «اسکندر چنین فرموده است»

در همه عالم نمی‌دانست کس

کین رسول اسکندر است آن جا و بس

هیچ کس چون چشم اسکندر نداشت

گر چه گفت «اسکندرم»، باور نداشت

هست راهی سوی هر دل شاه را

لیک ره نبود دل گمراه را

گر برون خانه شه بیگانه بود

غم مخور چون در درون هم‌خانه بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، به داستانی اشاره شده که اسکندر به دنبال فرستادن پیامی است. او خود به صورت مخفیانه به جایی می‌رود و پیامش را منتقل می‌کند. هیچ‌کس نمی‌دانست که او نماینده اسکندر است و همچنین هیچ‌کس نتوانسته بود چشم و بصیرت او را داشته باشد. متن به این نکته می‌پردازد که هر شاهی راهی به دل‌ها دارد، اما راهی برای دل‌های گم‌شده وجود ندارد. و در نهایت اگر شخصی خارج از خانه‌ی یک شاه باشد، نباید نگران باشد، زیرا درون خانه از خود اوست.