نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت خواجه‌ای که عاشق کودکی فقاع فروش شد عطار

عطار نیشابوری / بیان وادی عشق / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

خواجه‌ای از خان و مان آواره شد

وز فقاعی کودکی بی‌چاره شد

شد ز فرط عشق سودایی ازو

گشت سر غوغای رسوایی ازو

هرچ او را بود اسباب و ضیاع

می‌فروخت و می‌خرید از وی فقاع

چون نماندش هیچ، بس درویش شد

عشق آن بی‌دل یکی صد بیش شد

گرچه می‌دادند نان او را تمام

گرسنه بودی و سیر از جان مدام

زانک چندانی که نانش می‌رسید

جمله می‌برد و فقاعی می‌خرید

دایما بنشسته بودی گرسنه

تا خرد یک دم فقاعی صد تنه

سایلی گفتش که ای آشفته کار

عشق چه بود سر این کن آشکار

گفت آن باشد که صد عالم متاع

جمله بفروشی برای یک فقاع

تا چنین کاری نیفتد مرد را

او چه داند عشق را و درد را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، خواجه‌ای از خانه و زندگی خود آواره می‌شود و به خاطر عشقش به شدت در رنج و عذاب است. او تمامی دارایی‌هایش را می‌فروشد و به خرید نان و مشروبات می‌پردازد. در نهایت، او به درویشی دچار می‌شود و با وجود اینکه نان به او می‌رسد، اما همیشه گرسنه و تشنه است. شخصی از او می‌پرسد که عشق چیست و او جواب می‌دهد که اگر کسی بخواهد برای یک جرعه از عشق، تمام دارایی‌هایش را بفروشد، او را دیگر نمی‌توان مردی دانست که درد عشق را درک کند.