نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید عطار

عطار نیشابوری / بیان وادی استغنا / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

دیده باشی کان حکیم بی‌خرد

تخته‌ای خاک آورد در پیش خود

پس کند آن تخته پر نقش و نگار

ثابت و سیاره آرد آشکار

هم فلک آرد پدید و هم زمین

گه بر آن حکمی کند گاهی برین

هم نجوم و هم برون آرد پدید

هم افول و هم عروج آرد پدید

هم نحوست، هم سعادت برکشد

خانهٔ موت و ولادت برکشد

چون حساب نحس کرد و سعد از آن

گوشهٔ آن تخته گیرد بعد از آن

برفشاند، گویی آن هرگز نبود

آن همه نقش و نشان هرگز نبود

صورت این عالم پر پیچ پیچ

هست همچون صورت آن تخته هیچ

تو نیاری تاب این، کنجی گزین

گرد این کم گرد و در کنجی نشین

جملهٔ مردان زنان اینجا شدند

از دو عالم بی‌نشان اینجا شدند

چون نداری طاقت این راه تو

گر همه کوهی نسنجی کاه تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، حکیم نابخردی تخته‌ای پر از نقش و نگار را در برابر خود قرار می‌دهد و تصور می‌کند که بر روی آن فلک و زمین و تمامی نجوم نمایان شده‌اند. او می‌تواند ناسازگاری و خوشی را از آن تخته استخراج کند و حتی به اندازه‌گیری زمان تولد و مرگ بپردازد. اما وقتی به نتیجه می‌رسد، می‌بیند که تمام این نقش‌ها و نشانه‌ها دیگر وجود ندارند. در واقع، این عالم پر پیچ و خم، همانند آن تخته در نظر می‌آید و برای افراد توانایی تحمل این مسیر دشوار را ندارد. بنابراین، اگر کسی نمی‌تواند این راه سخت را تحمل کند، نباید خود را به زحمت بیندازد، زیرا تمامی درد و رنج‌ها در نهایت بی‌اهمیت خواهند بود.