نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفت عطار

عطار نیشابوری / بیان وادی معرفت / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

عاشقی از فرط عشق آشفته بود

بر سر خاکی بزاری خفته بود

رفت معشوقش به بالینش فراز

دید او را خفته وز خود رفته باز

رقعه‌ای بنبشت چست و لایق او

بست آن بر آستین عاشق او

عاشقش از خواب چون بیدار شد

رقعه برخواند و برو خون بار شد

این نوشته بود کای مرد خموش

خیز اگر بازارگانی سیم کوش

ور تو مرد زاهدی، شب زنده باش

بندگی کن تا به روز و بنده باش

ور تو هستی مرد عاشق، شرم‌دار

خواب را با دیدهٔ عاشق چه کار

مرد عاشق باد پیماید به روز

شب همه مهتاب پیماید ز سوز

چون تو نه اینی نه آن، ای بی‌فروغ

می‌مزن در عشق ما لاف دروغ

گر بخفتد عاشقی جز در کفن

عاشقش گویم، ولی بر خویشتن

چون تو در عشق از سر جهل آمدی

خواب خوش بادت که نااهل آمدی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، عاشقی به شدت عاشق، بر سر خاک محبوبش خوابیده است. وقتی محبوبش به بالینش می‌آید، او را در خواب می‌بیند و نامه‌ای به او می‌نویسد. وقتی عاشق از خواب بیدار می‌شود و نامه را می‌خواند، از درد عشق گریه می‌کند. نامه از او می‌خواهد که به جای خواب، در عشق فعال باشد و به زندگی بپردازد. محبوب به او یادآوری می‌کند که عشق واقعی به عمل و بیداری نیاز دارد و بی‌فایده است که خواب را در آغوش بگیرد. در نهایت، منبعی از عشق واقعی از توهم و جهل تمایز داده می‌شود و بیان می‌شود که اگر عاشق واقعی است، باید با آگاهی و تلاش در عشق حضور داشته باشد.