حکایت محمود و دیوانهٔ ویرانهنشین عطار
عطار نیشابوری / بیان وادی معرفت / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
شد مگر محمود در ویرانهای
دید آنجا بیدلی دیوانهای
سر فرو برده به اندوهی که داشت
پشت زیر بار آن کوهی که داشت
شاه را چون دید، گفتش دورباش
ورنه بر جانت زنم صد دور باش
تو نهای شاهی، که تو دون همتی
در خدای خویش کافر نعمتی
گفت محمودم، مرا کافر مگوی
یک سخن با من بگو، دیگر مگوی
گفت اگر میدانیی ای بیخبر
کز که دور افتادهای زیر و زبر
نیستی خاکستر و خاکت تمام
جمله آتش ریزیی بر سر مدام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
محمود در ویرانهای با دیوانهای بیدل روبرو میشود که در اندوهی عمیق به سر میبرد. شاه وقتی او را میبیند، به او هشدار میدهد که دور باشد، زیرا نمیخواهد آسیبی به او برساند. دیوانه به محمود میگوید که او را کافر ننامد و از او درخواست میکند که فقط یک کلام درست بگوید. دیوانه سپس به محمود میگوید که اگر میداند که از چه چیزی دور افتاده، باید بداند که او در نهایت چیزی جز آتش و خرابی نیست و خاکستر نیست بلکه آتشافروزی است در زندگیاش.