نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت محمود و مردی خاک‌بیز عطار

عطار نیشابوری / بیان وادی طلب / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

یک شبی محمود می‌شد بی‌سپاه

خاک بیزی دید سر بر خاک راه

کرده بد هر جای کوهی خاک بیش

شاه چون آن دید، بازو بند خویش

در میان کوه خاک او فکند

پس براند آنگاه چون بادی سمند

پس دگر شب باز آمد شهریار

دید او را همچنین مشغول کار

گفتش آخر آنچ دوش آن یافتی

ده خراج عالم آسان یافتی

همچنان بس خاک می‌بیزی تو باز

پادشاهی کن که گشتی بی‌نیاز

خاک بیزش گفت آن زین یافتم

آن چنان گنجی نهان زین یافتم

چون ازین در دولتم شد آشکار

تا که جان دارم مرا اینست کار

مرد این ره باش تا بگشایدت

سر متاب از راه تا بنمایدت

بسته جز دو چشم تو پیوسته نیست

تو طلب کن زانک این در بسته نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، محمود شبانه بدون سپاه به بررسی زمین‌ها می‌پردازد و خاکی را می‌بیند که بر روی آن نشسته است. او متوجه می‌شود که در کوه‌ها خاکی وجود دارد که می‌تواند ارزشمند باشد. پس از آن، شاه دوباره به همان مکان می‌آید و می‌بیند که او هنوز مشغول کار خود است. شاه به محمود می‌گوید که با تلاش او می‌تواند به ثروت و قدرت زیادی دست یابد. محمود تأکید می‌کند که گنجی را در این کار یافته و تا زمانی که زنده است، به همین فعالیت ادامه خواهد داد. او به دیگران توصیه می‌کند که در این مسیر تلاش کنند و از راه خود منحرف نشوند، زیرا در این راه درهای پنهانی وجود دارد که می‌تواند به ثروت و موفقیت بیانجامد.