بخش ۷ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش هفدهم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بود درویشی یکی خانه تهی
دزد در شد یافت درویش آگهی
کرد بسیاری طلب تا هیچ هست
هیچ جز بادش نمیآمد بدست
کرد صد لاحول کار خویش را
خنده آمد زان سبب درویش را
دزد گفتش با چنین خانه تهی
خنده چون میآیدت بس ابلهی
با چنین خانه که در عالم کمست
نیست جای خنده جای ماتمست
خویش را از جهل میخوانی دلیر
زانکه برگرمابه دیدستی توشیر
چون ز بیشه بانگ شیر آید پدید
حیز از مرد دلیر آید پدید
در قدیمی راه محدث کی بود
رستمی کار مخنث کی بود
چون بتابد آفتاب آن جمال
تو چه سنجی خوی کرده در خیال
چون کند جلوه جمال بی نشان
اولین و آخرین را جاودان
سر به بحر بینهایت در نهد
آنگهی آن بحر را سر بر نهد
در میان این کف و این دود تو
چون نخواهی بد که خواهی بود تو
می بباید رفت آخر عاقبت
بیخبر از خاتمت وز سابقت
نه ز اول لحظهٔ پیشان پدید
نه ز آخر ذرهٔ پایان پدید
من میان این و آن نه این نه آن
بیخبر از جسم و جان نه این نه آن
کفر در بنیاد و ایمانی ضعیف
نفس غالب تن قوی جانی ضعیف
چون کنم من چون کنم بسیار گشت
بود حیرت عشق با او یار گشت
این زمان در حیرت ودر حسرتم
میکند از پرموری غیرتم
می ندانم کین ندانم از کجاست
زهد عقل و عشق جانم از کجاست
می ندانم هیچ تا دانسته ام
ور همه دانم کجا دانسته ام
عین دانائی مرا نادانی است
کل نادانی من حیرانی است
جملهٔحیرانیم افسردگیست
جملهٔ افسردگی از مردگیست
مرده را گر زندگی دین دهند
دختر جمشید بی کابین دهند
آب خوردن زهر مستسقی بود
خاصه کاستسقای او دقی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن داستانی از یک درویش و دزد است. دزد به خانهٔ تهی درویش وارد میشود و درویش با وجود نبودن چیزی جز باد، به خنده میافتد. دزد به درویش میگوید که با این خانهٔ خالی، چرا باید بخندد و او را ابله میخواند. درویش در پاسخ به دزد میگوید که رغم این تهیدستی، به عمق زندگی و مسائل بزرگتر فکر میکند و از نادانیها و حیرتهای بشر در برابر هستی و معانی آن سخن میگوید. او به تضادهای وجودی اشاره میکند، همچون ایمان و کفر، عشق و عقل، و سرگردانی او را در میانهٔ این مفاهیم توصیف میکند. در آخر، او به زندگی و مرگ و ارزشهایی که در دنیای مادی فراموش شدهاند، میپردازد و به این نتیجه میرسد که نادانی و حیرت به زندگی انسانی رنگ و بوی دیگری میبخشد.