بخش ۶ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش بیست و دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بود صاحب عزلتی در گوشهای
از جهان نه زادی و نه توشهای
بر توکل روز و شب بنشسته بود
رشتهٔ دل در قناعت بسته بود
چون نمیپیچید هیچ از راه حق
بود گستاخیش با درگاه حق
گرسنه از ره رسیدندش دو کس
واو نداشت از دخل و خرج الا نفس
چون نشستند آن دو کس تا دیرگاه
در نیامد هیچ معلومی ز راه
چون بسی گشت آن دو تن را انتظار
شیخ شد از شرم ایشان شرمسار
عاقبت برجست از جای آن زمان
کرد چون دیوانه سر بر آسمان
گفت آخر من چه دارم بیش و کم
میهمانم میفرستی دمبهدم
چون فرستادی دو روزیخواره را
روزنی باید من بیچاره را
گر فرستادی مرا روزی کنون
وارهی از جنگ هر روزی کنون
ورنه زین چوبی نهم بر گردنم
جملهٔ قندیل مسجد بشکنم
چون بگفت این مرد دل برخاسته
شد زره خوانی پدید آراسته
در زمان آمد غلامی همچو ماه
کرد خدمت خوان نهاد آن جایگاه
چون شنودند آن دو تن گفتار او
در تعجب آمدند از کار او
هر دو گفتندش که گستاخی عظیم
مینیارد هیچ گستاخیت بیم
گفت دندانی بدو باید نمود
تا که ننمائی، ندارد هیچ سود
عاشقانش پاک از نقص آمدند
چون درختان جمله در رقص آمدند
پاک همچون شاخ در گل میشدند
لاجرم در قرب کامل میشدند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان درباره مردی زاهد و عزلتنشین است که به توکل و قناعت زندگی میکند. دو نفر به او مراجعه میکنند و او هیچ چیزی جز نفس خود ندارد. بعد از انتظار طولانی، او از شرم میهمانانش به درگاه خداوند شکایت میکند و خواستار روزی میشود. در نهایت، پس از این دعا و نارضایتی، غلامی به کمک او میآید و میهمانی را برایش فراهم میکند. این حادثه موجب شگفتی دو میهمان میشود و آنها به طرز زندگی او و توکلش پی میبرند و از آن درس میگیرند. داستان نشاندهنده اهمیت توکل، قناعت و اعتماد به خداوند است.