نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶ - الحكایة و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش سی و دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

یک شبی محمود شاه حق شناس

اشک می افشاند بر روی ایاس

جامه چون از اشک خود درخون کشید

موزهٔ او عاقبت بیرون کشید

طشت آورد و گلاب آن نیک نام

شست اندر طشت زر پای غلام

گرچه بسیاری گلابش پیش بود

صد ره اشکش از گلابش بیش بود

چون بدامن خشک کردی پای او

تر شدی از چشم خون پالای او

روی آخر بر کف پایش نهاد

پس ز دست عشق در پایش فتاد

تا به روز از پای او سر بر نداشت

پای او از دیدهٔ تر برنداشت

میگریست از آتش سودای او

بوسه میزد هر نفس بر پای او

شمع باشه نیز خوش خوش میگریست

همچو شه جانی پر آتش میگریست

شاهد و شب بود و شاه و شمع بود

هرچه باید جمله آن شب جمع بود

وی عجب شه در چنان عیشی تمام

روی میمالید در پای غلام

عشق چون جائی چنین زوری کند

شیر را دندان کنان موری کند

گر نبودی این چنین شب هرگزت

من نخوانم جز گدائی عاجزت

قدر این شب عاشقان دانند و بس

ذوق سیمرغی کجا داند مگس

عاقبت چون گشت هشیار آن غلام

گشته بد بیهش شاه نیک نام

چون نگه کرد آن غلام از سوی او

دید پای خویشتن بر روی او

پای از روی شهنشه برنداشت

زآنکه او در خویش موئی سر نداشت

همچنان میبود تا شاه بلند

گشت از بیهوشی خود هوشمند

چون به هوش آمد شه عالی مقام

گفت چه بی حرمتیست این ای غلام

گفت این بی حرمتی در کل حال

هست شاه هفت کشور را کمال

زآنکه شاهی بندگی میبایدت

سرکشی افکندگی میبایدت

داشتی از پادشاهی زندگی

آمدی اندر لباس بندگی

از خداوندی دلت بگرفته بود

لاجرم بر بندگی آشتفه بود

چون همه بودی همه میخواستی

شاه بودی بندگی را خاستی

بنده را کردی به می بیخود تمام

تا شبی در بندگی کردی قیام

خیز کز تو بندگی زیبنده نیست

من بسم بنده که سلطان بنده نیست

بندگی چون نیست بر بالای تو

خیز با سر شو که نیست این جای تو

سرنشینی بس بود شه را مدام

پای بوسیدن رها کن با غلام

این بگفت و گفت شاها هر نفس

بر دل خود میدهی تو بوس و بس

چون دلت این خواست تو دانی و دل

من کیم تا در میان گردم خجل

بند بندم جمله در فرمان تست

بوسه بر هر جا که دادی زان تست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، محمود شاه حق شناس به شدت احساساتی شده و اشک می‌ریزد. او پای غلامش را می‌بوسد و از عشق او دچار شگفتی است. با این حال، غلام هم به عشق و ادب جانشین است و در حال می‌گریسته و بوسه می‌زند. این دیدار عاشقانه به وضعیت دگرگون‌کننده‌ای منجر می‌شود که در آن عشق و بندگی در هم تنیده می‌شود. وقتی غلام به خود می‌آید و می‌بیند که پایش بر روی شاه است، احساس بی‌احترامی می‌کند، اما شاه با او سخن می‌گوید و می‌گوید که بندگی باید با افتادگی همراه باشد. آنها در این تبادل احساسات و درک نقش‌هایشان به یکدیگر یادآوری می‌کنند که عشق و ادب در دوستی و بندگی جایگاه خاصی دارند. در نهایت، شاه به غلام می‌گوید که باید از این وضعیت خودداری کند و نشان دهد که نباید روابط بین آنها به میل به بندگی محدود شود.