بخش ۳ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش سی و پنجم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
از اکابر بود شیخی نامدار
دید در خواب آن بزرگ کامگار
کو براهی میشدی روشن چو ماه
یک فرشته آمدی پیشش براه
پس بدو گفتی که عزمت تا کجاست
گفت عزم من بدرگاه خداست
آن فرشته گفتش آخر شرم دار
تو شده مشغول چندین کار و بار
این همه اسباب و املاکت بود
پس هوای حضرت پاکت بود
کار و بار خویش میداری عزیز
قرب حق باید بسر باریت نیز
این همه لنگر ز تو آویخته
چون شوی با نور حق آمیخته
روز دیگر مرد از آن غم شد هلاک
هرچه بودش سر بسر در باخت پاک
یک نمد پاره که از وی جامه ساخت
آن نگه داشت و دگر جمله بباخت
چون شب دیگر بخفت آن پاکباز
آن فرشته در رهش افتاد باز
گفت هان قصد کجا داری چنین
گفت قصد قرب رب العالمین
گفت آخر بی خرد آنجا روی
با چنین ژنده نمد آنجا روی
با نمد آنجا مرو ای حق شناس
با خداوند جهان آخر پلاس
شد حجاب راه عیسی سوزنی
از نمدسازی تو خود را جوشنی
روز دیگر مرد آتش بر فروخت
وان نمد پاره بیاورد و بسوخت
دید القصه شب دیگر بخواب
کآن فرشته کرد سوی او شتاب
گفت عزم تو کجاست ای نامدار
گفت نزدیک خدای کامگار
آن فرشته گفت ای بس پاکباز
چون تو کردی هرچه بود از خویش باز
تو کنون بنشین مرو زین جایگاه
چون تو بنشستی بیاید پادشاه
چون همه سوی حق آمد پوی تو
حق خود آید بیشک اکنون سوی تو
پاک شو از هرچه داری و بباز
تا حقت در پاکی آید پیش باز
تا نتابد نقطهٔدرویشیت
نبود از قرب خدا بی خویشیت
نقطهٔ فقرست پیشان همه
فقر جانسوزست درمان همه
گر به فقرت نیست فخری چون رسول
هست دینت شرک و فضل تو فضول
فقر همچون کعبه چار ارکان نمود
پنجمش جز ذات حق نتوان نمود
در زمان مصطفی این هر چهار
بر صحابه بود دایم آشکار
جوع و جان بازی و ذل و غربتست
چون گذشت این چار پنجم قربتست
جمله را بی جوع آرامی نبود
هیچ کس در نان و در نامی نبود
جملهٔ اصحاب جانباز آمدند
عاشق و مرد و سرانداز آمدند
جمله را عزی که بود از ذل بود
لاجرم هر جزو ایشان کل بود
جمله در غربت وطن بگذاشتند
دل ز زاد و بود خود برداشتند
لاجرم در فقر سلطان آمدند
بهترین خلق دو جهان آمدند
در بیابانی که صعلوکان راه
در رکاب آرند پای آن جایگاه
خواجگان از عشق دستار آن زمان
جمله در خانه گریزند از میان
گر تو هستی مرغ عشق و مرد راه
از در حق صد هزاران دیده خواه
تا بدان هر دیده عمری بنگری
خویشتن بینی مخنث گوهری
هر زمانت تازه انکاری دگر
در بن هر موی زناری دگر
پس بچندان چشم چون کردی نگاه
بار دیگر صد هزاران گوش خواه
تا بدان هر گوش در لیل ونهار
بشنوی از درگه حق آشکار
کای مخنث گوهر اینجا بار نیست
عشق حق را با مخنث کار نیست
مرد میباید نه سر او را نه پای
جمله گم گشته درو او در خدای
گر بود یک ذره در فقرت منی
نبودت جاوید روی ایمنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن داستانی است از یک شیخ نامدار که در خواب فرشتهای میبیند و از او میپرسد که عزمش به کجا است. او پاسخ میدهد که عزمش به درگاه خداست. فرشته او را به یاد میآورد که مشغول جمعآوری اموال و کارهای دنیا شده است و برای نزدیکی به خدا باید از این دنیا دل بکند. شیخ در ادامه به فکر میافتد که باید از تمامی چیزهایی که دارد، بگذرد. او تصمیم میگیرد که تنها با یک تکه نمد به درگاه خدا برود. بعد از آنکه او نمد را به آتش میسوزاند، فرشته دوباره به او روی میآورد و از او میپرسد که مقصدش کجاست. شیخ میگوید که هدفش نزدیکی به خداست و فرشته به او میگوید که اگر از خود چیزی نداشته باشد، به درگاه خدا نزدیکتر خواهد شد. نویسنده در ادامه به اهمیت فقر و بینیازی در نزدیکی به خدا اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که فقر در حقیقت دارایی و ارزش حقیقی است. او به شیخ توصیه میکند که از تمامی تعلقات و متعلقات دنیوی خود دور شود تا بتواند به حقیقت وجودی خود و به خدا نزدیک شود. در نهایت، متن بر اهمیت عشق به خدا و بینیازی از دنیا تأکید دارد.