بخش ۳ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش هفتم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
رفت نوشروان درآن ویرانهٔ
دید سر بر خاک ره دیوانهٔ
ناله میکرد و چونالی گشته بود
حال گردیده بحالی گشته بود
از همه رسم جهان و آئین او
کوزهٔ پر آب بر بالین او
در میان خاک راه افتاده بود
نیم خشتی زیر سر بنهاده بود
ایستادش بر زبر نوشین روان
ماند حیران در رخ آن ناتوان
مرد دیوانه ز شور بیدلی
گفت تو نوشین روان عادلی
گفت میگویند این هر جایگاه
گفت پرگردان دهانشان خاک راه
تا نمیگویند بر تو این دروغ
زانکه در عدلت نمیبینم فروغ
عدل باشد اینکه سی سال تمام
من درین ویرانه میباشم مدام
قوت خود میسازم از برگ گیاه
بالشم خشت است و خاکم خوابگاه
گه بسوزم پای تا سر زآفتاب
گاه افسرده شوم از برف و آب
گاه بارانم کند آغشتهٔ
گه غم نانم کند سرگشتهٔ
گاه حیران گردم از سودای خویش
گاه سیرآیم ز سر تا پای خویش
من چنین باشم که گفتم خود ببین
روزگارم جمله نیک و بد ببین
تو چنان باشی که شب بر تخت زر
خفته باشی گرد تو صد سیمبر
شمع بر بالین و پائین باشدت
در قدح جلاب مشکین باشدت
جملهٔ آفاق در فرمان ترا
نه چو من در دل غم یک نان ترا
تو چنان خوش من چنین بی حاصلی
وآنگهی گوئی که هستم عادلی
آن من بین وآن خود عدل این بود
این چنین عدلی کجا آئین بود
نیستی عادل تو با عدلت چکار
عدلئی به از چو تو عادل هزار
گر توهستی عادل و پیروزگر
همچو من در غم شبی با روز بر
گر درین سختی و جوع و بیدلی
طاقت آری پادشاه عادلی
ورنه خود را می مده چندان غرور
چندگویم از برم برخیز دور
زان سخنها دیدهٔ نوشین روان
کرد در دم اشک چون باران روان
گفت تاتدبیر کار او کنند
خدمت لیل ونهار او کنند
همچنان می بود او برجایگاه
هیچ نپذیرفت قول پادشاه
گفت مپشولید این آشفته را
برمگردانید کار رفته را
هست این ویرانه جای مرگ من
نیست جائی نیز رفتن برگ من
این بگفت و سر بزیری در کشید
تا شدند آن قوم دیری درکشید
عادل آن باشد که در ملک جهان
دادبستاند ز نفس خود نهان
نبودش در عدل کردن خاص و عام
خلق را چون خویشتن خواهد مدام
گر بموری قصد غمخواری کند
خویشتن را سرنگوساری کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن دربارهٔ دیدار نوشروان، شاه عادل، با یک دیوانه در ویرانهای است. دیوانه در حال ناله و شکایت از سختیهایی است که در زندگیاش تجربه کرده و از شرایط روزگارش میگوید. او احساس میکند که در زندگیاش نه تنها راحتی ندارد، بلکه در سختی و غم به سر میبرد، در حالی که شاه به راحتی و رفاه زندگی میکند. دیوانه به نوشروان میگوید که هرگز نمیتواند او را عادل بداند، چرا که او (نوشروان) هرگز سختیهایی را که او تحمل کرده، تجربه نکرده است. دیوانه با صراحت میگوید که عدل واقعی در ارتباط با درد و رنج مردم است و به نوشروان میفهماند که عدالت تنها در قصر و ثروت نیست، بلکه در شناخت و همدردی با مشکلات دیگران است. او در نهایت میگوید که پادشاهی که فقط در آسایش زندگی کند، نمیتواند ادعای عدالت داشته باشد. این گفتگو احساس عمیق و انتقاد از وضعیت اجتماعی و عدالت را به تصویر میکشد.