بخش ۴ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش نهم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
آن یکی قلاب را بگرفت شاه
خواست تادستش ببرد پیش راه
قلب زن مرد مرقع پوش بود
از حقیقت ذرهٔ باهوش بود
گفت با خانه بریدم این زمان
تا نهم مالی که دارم در میان
چون بسوی خانه بردندش فراز
او مرقع برکشید و گشت باز
برهنه استاد پیش شهریار
گفت اکنون کار باید کرد کار
زانکه این قلاب را از هرچه هست
ماحضر قلبیست این ساعت بدست
شاه گفتش از چه میگفتی دروغ
گفت تا در دین نباشم بی فروغ
عیب خود پوشیدم از بیم هلاک
در لباس خاص بی عیبان پاک
از چنین عیبی چو در روی آمدم
زان لباس پاک یکسوی آمدم
تا نه بیند کس مرقع در برم
اهل دل را بدنگوید بر سرم
گر شدم بد نام در پیش سپاه
جانب آن قوم میدارم نگاه
زانکه بد نامی ایشان خواستن
کفرم آید کفر نتوان خواستن
شاه را از راستی آن جوان
وقت خوش شد عفو کردش آن زمان
چند خواهی بود مرد ناتمام
نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام
چون قلم شو عشق را بسته میان
پس به سرّ عشق بگشاده زفان
زانکه گر نبود ترا با عشق کار
تو خری باشی بمعنی بی فسار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاه قلابی را گرفت و خواست آن را به جلو ببرد، اما زن مرقعپوشی که در مقابلش بود، از حقیقت باهوش بود و گفت: "من از خانهام بریدهام تا نهم مالی که دارم." وقتی به خانهاش بردند، او مرقع را کنار زد و برهنه پیش شاه ایستاد و گفت: "اکنون باید کاری کرد، چون این قلاب در واقع قلب من است." شاه از او پرسید چرا دروغ گفته بود و او پاسخ داد که در دینش بیفروغ است و عیبهایش را پنهان کرده است. او توضیح داد که برای جلوگیری از بدنامی، در لباس خاصی نمایان نشده است و حتی اگر بدنام شود، باز هم جانب قومش را نگاه میدارد. با شنیدن راستگویی او، شاه عفو کرد و گفت: "چند مدت میخواهی در این حال بمانی؟" در نهایت، او به اهمیت عشق اشاره کرد و گفت که بدون عشق، انسان به معنای واقعی بیارزش است.