بخش ۱۴ - پشیمان شدن بلبل از عمر ضایع و در غفلت گذراندن عطار
عطار نیشابوری / نزهت الاحباب / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
گفت بلبل و ای ازین جان باختن
خویش را اندر بلا انداختن
ای گل نوخاسته باری بیا
تا به بینی حال مسکین مرا
تا به بینی حال این بیچاره را
عاشق دل دادهٔ غمخواره را
من نمیدانم چه سازم در فراق
زانکه میسوزم ز تاب اشتیاق
اشک ما چون خون همی آید روان
بر رخ زرد من مسکین دوان
شب همه شب تا سحر از نالشم
روز روشن میدهد شب فالشم
کس نمیپرسد ز من حال تو چیست
این همه فریاد و سوزش بهر کیست
محرمی باید که همرازم شود
ساز او مانندهٔ سازم شود
ناز عشق خود بگویم چند حرف
کز برای چه بکردم عمر صرف
کس نه بیند ناله و سوز مرا
تا نه بیند همچو شب روز مرا
چند گویم با دل مسکین خود
صبر کن با دل بده تسکین خود
این نصیحت نزد تو چون ماجراست
پند من درگوش او باد هواست
چون کنم دل را بصحرا افکنم
چند ازین خود را بغوغا افکنم
عاشقی ورزیدهام من سالها
این زمان دارم از این اقوالها
کس ندارم تا بپرسد حال من
شمهٔ برگوید از احوال من
آه و فریاد از چنین کردار خویش
بازگشتم دور از پرکار خویش
من چنین بیخویشتن بنشستهام
عقد جان و تن ز هم بگسستهام
از که نالم زانکه من این کردهام
خویشتن را خویشتن آزردهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به سخنان بلبل و درد و رنج او در عشق اشاره دارد. بلبل از وضعیت اندوهگین خود و دل شکستهاش میگوید و از گل نو خاست، درخواست میکند که حال او را ببیند. او از فراق و آتش اشتیاق میسوزد و اشکهایش مانند خون از چشمانش میریزد. او شبها با نالههایش بیدار است و در روزها هم از غم و اندوهش رنج میبرد. بلبل احساس تنهایی میکند و هیچکس نمیپرسد که حال او چگونه است. او آرزو دارد که کسی پیدا شود تا دردش را بفهمد و او را در غمهایش همراهی کند. در نهایت، بلبل به این نتیجه میرسد که همه این دردها و نالهها بیفایدهاند و تنها خود را درمانده و بیخویشتن کرده است.