نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۸ - ذکر ابوالخیر اقطع قدس الله روحه العزیز عطار

عطار نیشابوری / تذکرة الأولیاء

آن پیش روصف رجال و آن بدرقه راه کمال آن پیک بادیه بلا آن مرد مرتبه رضا آن طلیعهٔ فقر را مطلع شیخ ابوالخیر اقطع رحمة الله علیه از کبار مشایخ بود و از اشراف اقران و صاحب فراستی عظیم بوده و از مغرب بوده است و با ابن جلا صحبت داشته بود و سباع و آهو با او انس گرفته بوند و با شیر و اژدها هم قرینی کردی و حیوانات پیش او بسی آمدندی.

و گفت: در کوه لکام بودم سلطان می‌آمد هر کرا می‌دید دیناری بر دست می‌نهاد یکی به من داد پشت دست آنجا داشتم ودر کنار رفیقی انداختم اتفاق افتادکه بی‌وضو کراسهٔ بر گرفتم یک روز بدان بازار می‌رفتم با اصحاب بهم چون شوریدهٔ جماعتی دزدی کرده بودند در میان بازار ایشان بگریختند و همه خلق بهم برآمدند در صوفیان آویختند شیخ گفت: مهتر ایشان منم ایشان را خلاص دهید که رهزن منم بامریدان گفت: هیچ مگوئید آخر او را ببردند و دستش ببریدند گفتند تو چه کسی گفت: من فلانم امیر گفت: زهی آتشی که درجان ما زدی گفت: باک نیست که دستم خیانت کرده است مستحق قطع است گفت: چیزی بدستم رسیده است که دستم از آن پاکیزه‌تر بود و آن سیم لشکری بود ودست به چیزی رسیده است که آن ازدست من پاکیزه‌تر بود و آن مصحف است که بی‌وضو بر گرفته‌ام چون به خانه بازآمد عیالش فریاد برگرفت شیخ گفت: چه جای تعزیت است جای تهنیت است اگر چنان بودی که دست ما نبریدندی دل ما ببریدندی و داغ بیگانگی در دل ما نهادندی بدست ما چه بودی.

و جمعی چنین نقل کنند که در دست اوکلی افتد طبیبان گفتند دستش بباید برید او بدان رضا نداد مریدان گفتند صبر کنید تا در نماز شود او را دگر خبر نبود چنان کردند چون او نماز تمام کرد دست را بریده یافت.

نقل است که گفت: یکی در بادیه می‌رفت بی‌آب و بی‌آلت سفر با خود اندیشه کردم که او را به جان هیچ کار نیست روی باز پس کرد و گفت: الغیبه حرام از هوش بشدم و چون بهوش بازآمدم با خودتوبه کردم روی بازپس کرد و گفت: وهوالذی یقبل التوبة عن عباده.

و گفت: دل صافی نتوان کرد الا به تصحیح نیت باخدای و تن را صفا نتوان داد الا به خدمت اولیاء.

و گفت: دلها را جایگاهها است دلی است که جای ایمان است شفیق است بر همه مسلمانان و جهد کردن در کارهای ایشان و یاری دادن ایشان در آنچه صلاح ایشان درآن بود و دلی است که جایگاه نفاق است علامت آن حقد است و غل و حسد.

و گفت: دعوی رعونتی است که کوه حمل آن نتواند کرد.

وگفت: هیچ کس بجای شریف نرسد مگر به موافقت قرار گرفتن و ادب به جای آوردن و فریضها بجای داشتن و با بیگانگان صحبت ناکردن، رحمةالله علیه.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخ ابوالخیر، از مشایخ بزرگ و مورد احترام در عالم تصوف و از مغرب بود. او به فراست و نیک‌رفتاری مشهور بود و حتی با حیوانات وحشی ارتباط برقرار کرده بود. او داستانی از خود نقل می‌کند که در کوه لکام، یک سلطان دیناری به او داد، اما او به رفیقش انداخت. در یک بازار، وقتی دزدی صورت گرفت، او به اشتباه به عنوان رهزن دستگیر شد و حاضر بود تا دستش را به خاطر خیانت بریده‌شوند، چون اعتقاد داشت که چیزی که دستش لمس کرده، از خود او پاکیزه‌تر است. بعد از اینکه او به خانه برگشت و همسرش فریاد زد، او پاسخ داد که جای شادی است نه افسوس. با وجود تدبیر مریدان برای قطع کردن دستش در نماز، پس از اتمام نماز، متوجه شد که دستش بریده شده است. او همچنین داستانی از توبه‌اش در بیابان را بیان می‌کند که در آن به دنبال آب می‌گشت و پس از توبه، به یاد آوری از رحمت خدا می‌افتد. شیخ به تصفیه نیت و خدمت به اولیاء اشاره می‌کند و می‌گوید که دل‌ها مکان‌های مختلفی دارند؛ دلی که مملو از ایمان است و دلی که نفاق دارد. او تأکید می‌کند که برای رسیدن به جایگاه‌های شریف، باید ادب، انجام فرایض و عدم ارتباط با بیگانگان را رعایت کرد.