نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۸ - مرو را جهازی نکو ساختند عیوقی

عیوقی / ورقه و گلشاه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

مرو را جهازی نکو ساختند

خزینه ز گوهر بپرداختند

از آن گوهرانش یکی راندید

نه دید و نه نام یکی را شنید

که گوهر به نزدیک او سنگ بود

ره خرمی بر دلش تنگ بود

خردمند گلشاه فرخنده را

یکی بنده بد،‌ خواند آن بنده را

بگفتا کی آزاد گشتی ز من

ترا رفت باید بسوی یمن

ببردن بر ورقهٔ دل دژم

زره را و انگشتری را بهم

بدو داد انگشتری با زره

بگفتا ببر این به ورقه بده

بگو کز تو این بد مرا یادگار

بد این یادگارت مرا غمگسار

از آن چرخ گردندهٔ گوژپشت

بسی دیده ام روزگار درشت

گرم کرد باید ز گیتی بسیچ

نداند کسی مرگ را چاره هیچ

شدم همچنان کآمدم زین جهان

اگر بد بدم رست خلق از بدان

مگوی ای نبرده ز بهر خدای

حدیث نکاح من و کدخدای

تو جهد اندر آن کن مگر از یمن

بیایی سبک بر سر گور من

که گر هیچ یابد ز کارم خبر

به تنش اندرون پاره گردد جگر

برفت آن غلام همایون به شب

بر ورقه آن سرفراز عرب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

مرو را با جهازی نیکو آماده کردند و از گوهرهای گرانبها برای او خرج کردند. یکی از این گوهرها بلافاصله به دست کسی افتاد که آن را سنگ می‌پنداشت و از خوشی دلش بی‌نصیب بود. یکی از خادمان گلشاه، به بنده‌ای گفت که باید به یمن برود و زره و انگشتری را به او بسپارد تا به کسی برساند. او از روزگار دشوار و مرگ که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن فرار کند صحبت کرد و به بنده گفت که اگر کسی از او خبری پیدا کند، دلش آزرده خواهد شد. در نهایت، بنده به سوی یمن رفت تا پیام را به مقصد برساند.