نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۴ - رفتن شاه شام با گلشاه بر سر گور ورقه عیوقی

عیوقی / ورقه و گلشاه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

مر آن دوست را برد نزدیک دوست

کجا دوست با دوست یکجا نکوست

همه خلق از شهر دادند روی

سوی گور آن عاشق مهرجوی

همی رفت گلشاه زاری کنان

خروشان و مویان و گیسوکنان

چو زی گورِ ورقه رسیدش فراز

به جان دادن آمد مر او را نیاز

بزد دست بر بر سلب کرد چاک

ز بالای عمّاری آمد به خاک

بغلتید بر خاک چون بیهُشان

چو مظلوم در دست مردم‌کُشان

به نوحه ز بیجاده بگشاد بند

بکند از سر آن سرو سیمین کمند

ز تَفّ دلش حلقه بر بر بسوخت

همی اندهش چشم شادی بدوخت

گه از دیده بر لاله بر ژاله راند

گه از زلف بر خاک عنبر فشاند

شد از اَندُهِ مهر آن مهرجوی

خروشنده نای و خراشیده روی

بشد گور را در برآورد تنگ

نهاد از برش عارض لاله‌رنگ

ز بس کاشک پالود بر تیره خاک

گل روی او گل شد از آب و خاک

همی گفت: ای مایهٔ راستی

چه تدبیر بود آن که آراستی

چنین با تو کی بود پیمان من

که نایی دگرباره مهمان من

همی گفتی این: چون رسم باز جای

کنم تازه گه گه به روی تو رای

کنونی چه بودت کی در نیم راه

به خاک اندرون ساختی جایگاه

اگر زد گره بخت بر کار تو

حبیب اینک آمد به دیدار تو

بگفت: ای دلارام و دلبند من

وفادار و زیبا خداوند من

همی تا به خاک اندرون با تو جفت

نگردم، نخواهم غم دل نهفت

بگفت این سخن را و با خاک خشک

به یک جایگاه اندر آمیخت مشک

همی گفت جورست ازین جور چند؟

اجل کی گشاید دلم را ز بند

چه برخوردنست از جوانی مرا

چه باید کنون زندگانی مرا

به چه فال زادم من از مادرم

که تا زاده‌ام به عذاب اندرم

روان من مدبر شوربخت

نبودست یک روز بی بند سخت

کسی کِم بدو تازه بُد عیش و عمر

ربودش ز من چرخ غدّار غمر

از اول به یک جای ما را سپهر

بپرورد و پیوسته‌مان کرد مهر

چو پیوسته گشتیم با یک دگر،

دل خود نهادیم بر وصل بر،

ندیدیم از یک دگر کام دل

شد آن یار دلدار من زیر گل.

کنون بی تو ای جان و جانان من

جهانِ جهان گشت زندان من

مکافات یابد ز رب کریم

گنا را به محشر عذاب الیم

کی ما را ز یکدیگران دور کرد

دل ما دو بیچاره رنجور کرد

کنون چون تو در عهد من جان پاک

بدادی،‌ شدی ناگهان زیر خاک،

من اندر وفای تو جان را دهم

بیایم رخم بر رخت برنهم

بدین سان بت گلرخ مهربان

خروشان و مویان و زاری‌کنان

همی بود و می‌راند خون از جگر

زمین و زمان بُد برو نوحه‌گر

هر آن کس کی اندر رسیدی ز راه

ز زاری شدی بسته آن جایگاه

ز برنا و پیر و ز مرد و ز زن

بگردش درون ساخته انجمن

همه لشکر شام و سالار شام

ز غم گشته گریان چو گریان غمام

ز آن نالهٔ زار وز درد اوی

همی خون چکانید هرکس بروی

چو جانش تهی گشت و مغزش تهی

نگوسار شد شاخ سرو سهی

هوا زی دم اندر برش بسته شد

روان از تنش پاک بگسسته شد

نهاد از بر خاک روی آن نگار

بگفت آمدم سوی تو، هست بار؟

نُمیدم مگردان کی آزرده‌ام

غم و مهر دل با خود آورده‌ام

بگفت این و از دهر بگسست مهر

ز ناگه برآسود آن خوب‌چهر

چو هُش از تنش ناپدیدار گشت

بدو دیده آن خلق خون بار گشت

ز دنیا برفت آن بت قندهار

به عقبی برِ آن وفادار یار

چنین است کار جهان سر به سر

چنین بود خواهد، سخن مختصر!

دو دلبر بر آن دلبری از جهان

برفتند با حسرت و اندهان

ندیده ز یک دیگران جز وفا

نرفته به راه خطا و جفا

بدادند جان از پی یکدگر

چنین باشد آیین و اصل و گهر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر زیبا دو دوست به یکدیگر نزدیک می‌شوند و یکی از دوستان به خاطر عشق و وفاداری‌اش به دوستش، به گور می‌رود. دیگران از شهر برای دیدن او به گورستان می‌روند و او با حالتی اندوهناک و پریشان به سوگ نشسته و از شدت غم به خاک غلت می‌زند. او برای دوستش ناله و فریاد می‌کند و از غم جدایی و فراق، به زمین و زمان نفرین می‌فرستد. دوست وفادار، دلتنگی و رنج خود را بیان می‌کند و از روزهای خوش گذشته یاد می‌کند. او به این فکر می‌افتد که چرا چنین سرنوشت تلخی برایشان رقم خورده و زندگی‌اش را بدون دوستش زندان می‌داند. شاعر می‌گوید که چنین است کار دنیا و هر دو یار در عشق و وفای یکدیگر جان خود را فدای هم کردند و در نهایت به هم می‌رسند. این شعر به عمق رابطه انسانی و دوستی واقعی اشاره دارد و بیانگر آن است که وفاداری و عشق بر تمام مشکلات غلبه می‌کند.