شمارهٔ ۲ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دور از تو جان سپردن، دشوار بود ما را
گر بیتو زنده ماندیم، معذور دار ما را
من بیگناهم، اول جرمی بگو و آنگه
خونم بریز؛ کآخر عذری بود جفا را
یک آشنا ندیدم، کز راه آشنایی
با آشنا بگوید، احوال آشنا را
چون محرمان درگاه، مستند و لا ابالی
با پادشه که گوید ظلمی که شد گدا را
دردی که با تو دارم، با هیچ کس نگویم؛
ترسم که روز محشر، گویند ماجرا را
کردم دعا بجانش، رفتم ز آستانش ؛
کس بود این گمانش، کاین است اثر دعا را؟!
گویند: بنده کشتن، بر پادشه شگون نیست؛
بگذر ز خون آذر، ای سنگدل خدا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و غم جدایی و عشق است. شاعر از سختی دوری از معشوق میگوید و از عذاب روحیای که به خاطر این جدایی تحمل میکند. او خود را بیگناه میداند و از طرفی خواهان این است که دیگران متوجه رنج او شوند. شاعر احساس تنهایی میکند و گلهمند است که هیچ کس از دوستان و آشنایان از احوال او نمیپرسد. در ادامه، او نگرانی دارد که در روز قیامت، از او در مورد این درد و رنج سوال کنند. همچنین، او به دعاهایی که برای معشوق کرده اشاره میکند و میگوید که این دعاها بیاثر نبوده است. در نهایت، با اشاره به بیرحمی برخی، از خداوند میخواهد که از خونش بگذرد و به او رحم کند.