نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵ - و له قطعه آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ای که در بارگاه زیبایی

نازنینان تو را نیاز آرند

مشت خاکی است در خرابه ی من

همچو مشکی که از طراز آرند

گفتم: آهن قبا غلامانت

کز نفس سنگ در گداز آرند

با سترگ استران اصطبلت

کز جرس ساز دلنواز آرند

توبره ها و جوالهای بزرگ

ریسمانهای بس دراز آرند

تا شب از پا چو مهر ننشینند

بامدادان چو ترکتاز آرند

بسوی آن خرابه بخرامند

گنجها از زمین فراز آرند

یعنی آن خاک ازین خرابه برون

بهزاران هزار ناز آرند

تا بآن ساحت از پی راحت

آب از زمزم حجاز آرند

از پی میوه و شکوفه، نهال؛

از درختان سرفراز آرند

سرو و گل را نهال بنشانند

نرگس و لاله را پیاز آرند

قمریان، ناله سنج چون محمود

سروها، جلوه چون ایاز آرند

برده نیمی و، مانده نیمی چند؛

چاکرانت بهانه ساز آرند

دلم آزرده شد ز ناز، ای کاش

بیش از ینم ز ناز ناز آرند

یا بفرمای، آنچه مانده برند

یا بگو، آنچه برده باز آرند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و لطافت عشق و امید اشاره دارد. شاعر در ابتدا از زیبایی‌ها و محبت‌هایی سخن می‌گوید که در بارگاه معشوق جاری است. او خود را به عنوان خاکی در خرابه‌ای معرفی می‌کند که در پی نور و جاذبه عشق است. سپس از غلامان و خدمتگزاران معشوق یاد می‌کند و بیان می‌کند که چگونه این افراد برای جلب محبت و خدمت به معشوق می‌آیند. شاعر تصویرهایی از شکوفه‌ها، درختان و زیبایی‌های طبیعی ارائه می‌دهد که نشان‌دهنده امید به بهبود و شکوفایی است. او در پایان از دل آزرده‌اش به خاطر ناز و زیبایی معشوق می‌گوید و آرزو می‌کند که یا چیزهای باقی‌مانده را برایش بیاورند یا مقداری از زیبایی‌های معشوق را به او بازگردانند. این شعر ترکیبی از عشق، زیبایی و آرزو است.