نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷ - و له قطعه آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

اصفهان، مصر بود و شد کوفه

ای که سر خیل کنیه‌ورزانی

کس به ظلمت رضا نه، گر نبود

مادرش زانیه، پدر زانی

بر سر خلق، دل نلرزیدت

دلشان گوی کز چه لرزانی؟!

دادی ایمان بهای نان، جان نیز

من دهم زر، که بی‌خبر زانی

پارهٔ نان خوریم هر دو، ولی

به گرانی تو، من به ارزانی

به من آن پاره نان گوارا باد

به تو این حرص و آز ارزانی

داشتم ز اهل آن دیار شگفت

خواند دهقان پیر برزانی

زاد مردی نزاده مادر دهر

گویی این پیرزن، پسر زا، نی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان تضادها و نابرابری‌های اجتماعی می‌پردازد. او از سرنوشت‌های تلخ افرادی صحبت می‌کند که به رغم مشکلات و ظلم‌ها، به زندگی ادامه می‌دهند. اشاره به اصفهان و کوفه برای نشان دادن تغییرات مکانی و فرهنگی است. شاعر از شخصی به نام "ورزانی" انتقاد می‌کند و بر ظلمی که به مردم می‌رود، تأکید می‌کند. او به اهمیت ایمان و اعتبار بر اساس فضیلت‌ها اشاره دارد و در نهایت از تجربه‌های خود در دیار زادگاهش گفتگو می‌کند. این شعر به نقد اجتماعی و فقر فرهنگی پرداخته و بر ضرورت انسانیت و همدردی تأکید می‌کند.