شمارهٔ ۲۲ - حکایت آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / حکایات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
شنیدم، مگر زاهدی زرقکوش
دگر رند بیهوش پیمانهنوش
برفتند با هم رهی بیخلاف
به خُم ریختند آب انگور صاف
یکی سرکه میخواست، آن یک شراب
ببین تا فلک زد چه نقشی بر آب؟!
خم سرکه شد بادهای نغز و خوش
خم باده شد سرکهای بس ترش
چو بودند در کار خود ناتمام
یکی سوخت پاک و یکی ماند خام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، دو شخصیت به نام زاهد و رند در حال گفتگو و معاشرت هستند. زاهد به دنبال زرق و برق دنیوی است و رند چشیده و بیخیال، پیمانهای از شراب مینوشد. آنها در مسیر زندگی خود به هم میرسند و با هم به گفتگو مینشینند. یکی از آنها سرکه میخواهد و دیگری شراب. در اینجا، شاعر به بازی تقدیر اشاره دارد، زیرا خم سرکه به بادهای خوش تبدیل میشود و خم باده به سرکهای ترش. در نهایت، یکی از آنها به سوی کمال و پاکی میرود و دیگری در وضعیت ناپایدار باقی میماند. این متن به تضاد میان دنیا و معنویت و تغییرات زندگی اشاره دارد.