نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰ - حکایت آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / حکایات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

در ایام قطب زمان بایزید

که بودش یقین از گمان بر مزید

یکی گفت با گبر آتشکده

که: ای کشتهٔ کیشت آتش زده

نه‌ای جغد، آهنگ ناخوش چرا؟!

سمندر نه‌ای، شوق آتش چرا؟!

بیا راه اسلامیان پیش گیر

ببین کیش ما، ترک آن کیش گیر

که تا ابر رحمت به گل باردت

ز شوره زمین گل به بار آردت

به پاسخ چنین گفت آن پیر گبر

که: خورشید تا کی بپوشم به ابر؟!

مسلمان اگر بایزید است، آه

ز من تا به اسلام، دور است راه!

شب از سجده گردیده خم پشت او

مجدر ز سبحه سر انگشت او

فلک حال او آرزو می‌کند

نیاید ز من آنچه او می‌کند

ور اسلام این است ای آموزگار

که می‌بینم از مردم روزگار

همان به کز آتش فروزم چراغ

نگیرم ز اسلام دیگر سراغ

به آتش بود گرم پشتم به روز

شبم بزم از آتش شود دلفروز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در ایام بایزید بسطامی، یکی از گبریان (پیروان زرتشتی) به او گفت که چرا به آتشکده نمی‌روی و شوقی به اسلام نداری. بایزید در پاسخ گفت که تا زمانی که حقیقت را در اسلام نمی‌بیند، روی به آن نمی‌آورد. او به تفاوت حال و درونی خود با مسلمانی اشاره کرد که در عبادت و سجده غرق است. بایزید تأکید کرد که اگر اسلام به معنای واقعی آن است، او ترجیح می‌دهد که به آتش وفادار باشد، زیرا آتش در روز او را گرم می‌کند و شبنشینی‌اش را دل‌انگیز می‌سازد. به عبارت دیگر، او بر این باور بود که تجربه و حال درونی انسان مهم‌تر از ظاهر مذهبی است.