شمارهٔ ۵۴ - حکایت آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / حکایات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
شنیدم که مولای مردان علی
نبی را وصی و خدا را ولی
ز مسجد یکی روز چون بازگشت
بقصابی از دوستان برگذشت
به او گفت قصاب کای قسوره
بکشتم یکی نغز فربه بره
بفرما از آن رطلی آرم تو را
که از جان فزون دوست دارم تو را
چنین گفت آن شاه ملک کرم
که: بر کف بها را ندارم درم
بنالید قصاب کای حق پرست
تو را گر درم نه، مرا صبر هست
چو شیر خدا گفته ی او شنفت
بروی وی از لطف خندید و گفت
که: گر صبر نیکو است، اولی منم؛
که در کیش اسلام مولی منم!
وگر خود بود تلخ، ای نیکنام،
پسندم ز صبرت چرا تلخ کام؟!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، مولای مردان علی (ع) به یکی از دوستانش، قصاب، میگوید که مایل است از برهی فربهای که کشته، برای او غذایی تهیه کند. قصاب در جواب میگوید که چون علی (ع) امکان پرداخت بهای آن را ندارد، نمیتواند کاری برای او انجام دهد. اما علی (ع) با لبخندی بر صورت، به قصاب میگوید که صبر از او (قصاب) نیکوست و خودش نیز نمونهای از صبر است، چرا که در کیش اسلام مقام والایی دارد. او با این سخنان به قصاب یادآوری میکند که باید از صبرش بهرهبرداری کند و تلخی آن را نپسندد.