قصیدۀ شمارهٔ ۱ باباافضل کاشانی
باباافضل کاشانی / قصاید / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خود را به عقل خویش یکی بر گرای، خود
تا چیستی و چندی؟ ای مرد پر خرد
جانی؟ تنی؟ چه گوهری از گوهران، همه؟
کار تو دادن است ز هر کار، یا ستد؟
مار خزنده، یا نه، ستور دوندهای؟
آگه چو عقلی از خود، یا بی خبر چو دد؟
جز مار و جز ستور نهای، گر به خود نهای
اندام هفتگانه ات انگار هفتصد
از مار و از ستور چه برده است مار گیر؟
جز زهر مار بهره و خربنده جز لگد؟
هستی تو جاودان نگران سوی دیگران
خود ننگری به خود نَفَسی، از تو کی سزد؟
چشم تو پوست بیند و بر پوست، موی و پشم
وز موی و پشم و پوست، رسن خیزد و نمد
گرچه سبد نگاه توان داشتن در آب
لیک آب را نگه نتوان داشت در سبد
تن را به جان اگرچه توان داشتن به پای
پایندگی جان به خرد، نه به تن، بود
بینش به عقل کن که وجود تو بینش است
جانم بدین سخن ز خرد نیست شرم زد
از عقل توست هر گذرنده بقا پذیر
پس جز ز عقل خود ز چه جویی بقای خود؟
عقل تو کرد این که عیان است پیش تو
احوال هست گشته و کردار نیک و بد
پیشی گرفته چرخ هزاران هزار دور
بنگر که چون به دو تک اندیشه در رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن شاعر به اهمیت عقل و خودشناسی اشاره میکند و از فرد میخواهد که به درون خود نگاهی بیندازد. او میگوید که انسان باید به جای توجه به دیگران و دنیای مادی، به ذات خود و وجودش پی ببرد. عقل انسانی، جوهر اصلی وجود است و باید به آن توجه کرد تا به درک صحیحی از خود و معنای حقیقت رسید. شاعر تأکید میکند که تن و بدن موقتی هستند و پایندگی و بقا تنها از طریق خرد و عقل به دست میآید. در نهایت، او به اندیشه و تأمل در وجود خود دعوت میکند تا به عمق معنای زندگی پی ببرد.