نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

فصل ۳۷ بهاء ولد

بهاء ولد / جزو اول

وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتی

گفتم که احیای زمین و آسمان و آن همه تفاوت‌های نطفه و مضغه که مبدل می‌شود و به زندگی می‌رسد از آن است که اللّه محیی است، یعنی شما را در حیات آگهی داد نه در ممات، تا شما اِحیای او را بدانید. چنانکه کسی خاک‌ها جمع کند و از وی کوشکی سازد، معلوم شود که او از خاک دیگر سرایی و کوشکی دیگر هم تواند ساختن. عجب بنده چون چنین باشد که قدرت او چون در یک صورت معلوم شود در صورت‌های دیگر همچنان باشد. پس خداوند بنده را این قدرت چرا نگویی که همه مردگان را او زنده کند و زندگی جاوید دهد.

این درهای هوس را که هر شب در دریای غیب می‌اندازد و روز بازمی‌آرد، عجب که ریزه‌های اجزای شما را جمع نتواند کردن.

این صفحهٔ تیغ روز را او همی‌جنباند که صد هزار گوهر عقل و دانش در صفحهٔ او لامع است، و این مرده شده را همچون عصای موسی حیات داد تا مُقِرّ باشید که او زنده می‌کند مرده را، و با خود این قرار ندهید که چون مُردیم رستیم.

کارگاه جهان را که بازکشیدند، رویش بدان سوی است و از آن پردهٔ غیب رنگی چند از این سوی پرده است و صد هزار رنگ و کاروبار و ماه‌رویان بر آن سوی پرده است.

تو در این چه راحت داری و چه شغل داری؟ اگر شغل داری به رنج داری. آن شغل که با خوشدلی‌ست در آن جهان است. این جهان باغی‌ست و سرایی‌ست سهل، زیرا که عام است؛ بِایست تا دوستی ورزی و ثنای این سرای و این باغ بگویی، آنگاه بینی آن باغ دیگر که در پیش است و سروهای خاص آنجاست. چون از ثنا گفتن و دوستی ورزیدن پیشتر آیی، ببینی خوشی‌های آن را و عجایب‌های آن را .

وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فِیها

آنجا که وهم است خویشتن را کُشتی از غم آنکه داشتِ یک‌ماهه داری، یعنی از ترس بینواییِ موهوم خود را هلاک کردی، و چیزی که آمدنی است غم آن نمی‌خوری.

تو هر لقمه که می‌خوری بدان که آن لقمه تو را می‌خورد و عمر تو را کم می‌کند، و این زمان که می‌گذرد چون سیلابی‌ست که تو را می‌رباید و می‌گذرد، تو خواهی ساکن باش و خواهی متحرّک باش، خواه گو چنگ در غیشه سر او کوشک زن و خواه گو در خاشاک اقارب زن و خواه گو بر لوح تخت و بخت باش، و خواه گو به زوبعی شنا کن و خواه به کاهلی دست و پا بینداز در آب. مراد، غم خود و روزی زندگانی خود که می‌طلبی تا به یک لحظه نیست کنی و بی‌عمر مانی. و این آب عمر تو از دریای غیب می‌آید و هم به دریای غیب بازمی‌رود، و همچنان اعراض معانی را از عدم به وجود و از وجود به عدم بیش نمی‌بینم. و بدان که همه چیزها را بر تختهٔ جهان حساب می‌کنند، و چون حساب می‌کنند دانی که بی‌فایده نمی‌کنند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به بیان احیای زندگی و مرگ از دیدگاه الهی می‌پردازد. نویسنده تأکید دارد که خداوند (الله) قدرت زنده کردن مردگان را دارد و باید این قدرت را به جای محدودیت‌ها در زندگی‌های روزمره، درک کنیم. او انسان را به دوستی و ثنای خداوند تشویق می‌کند تا از نعمت‌های دنیای دیگر آگاه شود. همچنین، به مفهوم زمان و گذر آن اشاره می‌کند و می‌گوید که انسان نباید به غم‌های بی‌اساس بپردازد بلکه باید از زندگی استفاده کند و به سمت حقیقت و زندگی جاویدان برود. نویسنده می‌گوید انسان باید از فکر و وهم‌های غیرواقعی دوری کند و به این درک برسد که زندگی به سرعت در حال گذر است و هر لحظه‌ای که سپری می‌شود، به عمر او اضافه نمی‌کند بلکه آن را کاهش می‌دهد. در نهایت، او به خواننده یادآوری می‌کند که همه چیز در این دنیا حساب و کتاب دارد و هیچ چیز بی‌فایده نیست.