نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۴ - خدعهٔ حسود ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / قصاید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

حاسدم دست خدیعت برکشید از آستین

مر مرا افکند از چشم وزیر راستین

حاسدم بَر بود یکجا آنچه هشتم در شهور

دشمنم بدرود در دم آنچه کشتم در سنین

چار ساله خدمتم بار فسوس آورد بار

تا که گیتی ‌این‌ چنین بودست بودست این‌ چنین

حاسد بی‌تقوی من حیله‌ها داند بسی

کانچنان حیلت نباشد هیچگه با متقین

این ‌چنین خواندم که هرگز با حسودان درمپیچ

کاتش تیز حسد سوزد حسودان را یقین

این گمانی بود زیرا کز خموشی درفتاد

آتش کید حسودم در دل و جان و جبین

چیست برهانی ازین محسوستر کامروز من

در میان دوزخم وان قوم در خلد برین

شاید ار مکری ندانم من ولی داند حسود

کاین ندانست آدم و دانست ابلیس لعین

او بداند حیلت و نیرنگ ازین رو هست شاد

من ندانم حیلت و نیرنگ ازین ‌رویم غمین

*

*

چون ‌تو اندر خانه بنشستی و بدخواهان به کار

مر مرا یار تو می‌خواندند و می‌راندند کین

چون تو را طالع به کار افتاد گفتندت که من

یار بدخواهان‌ شدم این غث و آن دیگر سمین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره حسادت و مشکلات ناشی از آن است. شاعر بیان می‌کند که حاسدانش به او ضرر رسانده و او را از چشم وزیر و دیگران انداخته‌اند. او از بار سنگین خدمتی که داشته، گله مند است و می‌گوید که حاسدان به حیله‌گری‌های خود ادامه می‌دهند، در حالی که او نمی‌تواند مانند آنان فریبکار باشد. شاعر همچنین اشاره می‌کند که حاسدان به دلیل حسادت خود، در زندگی او اختلال ایجاد می‌کنند و او را در موقعیت‌های نادرست می‌اندازند. در نهایت، او احساس می‌کند که بدخواهان به او نگفته‌اند و حالتی ناامیدانه دارد.