نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۸ - تغزل ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / قصاید / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

منصور باد لشکر آن چشم کینه‌خواه

پیوسته باد دولت آن ابروی سیاه

عشقش سپه کشید به تاراج صبر من

آن گه که شب ز مشرق بیرون کشد سپاه

رنجه شدم ز هجر به ارمان وصل او

غرقه شدم به بحر به امید آشناه

جانم دژم شد از غم آن نرگس دژم

پشتم دوتا شد از خم آن سنبل دوتاه

این درد و این بلا به من از چشم من رسید

جشمم گناه کرد و دلم سوخت بی گناه

ای دل مرا بحل کن وی دیده خون گری

چندان که راه بازشناسی همی ز چاه

بر قد سروقدان کمترکنی نظر

بر روی خوبرویان کمترکنی نگاه

ای دل تو نیز بی گنهی نیستی از آنک

از دیدن نخستین بیرون شدی ز راه

گیرم که دیده پیش تو آورد صورتی

چون صدهزار زهره و چون صدهزار ماه

گر علتیت نیست چرا در زمان بری

در حلقه‌های زلفش نشناخته پناه

ای دل کنون بنال در این بستگی و رنج

اینست حد آنکه ندارد ادب نگاه

چون‌بنده گشت جاهل وخودکام وبی‌ادب

او را ادب کنند به زندان پادشاه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق و جدایی سخن می‌گوید و به تأثیر عواطف بر دل و جان خود اشاره می‌کند. او از چشم و ابروی معشوق که سبب کینه و سوختن دلش شده‌اند، یاد می‌کند و به سختی‌های ناشی از هجران او می‌پردازد. شاعر احساس می‌کند که عشقش همچون لشکری به جان او حمله‌ور شده و صبرش را به تاراج برده است. او در این حالت، دل خود را بی‌گناه می‌داند و به خود و دیده‌اش می‌گوید که در این درد و رنج بی‌نصیب نیستند. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که این وضعیت او را به بندگی و ناله‌ای میان درد و رنج کشانده است.