نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷ ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست

کی به‌مسجد سزد آن‌ شمع که ‌در خانه رواست

به وفایی که نداری قسم ای ماه جبین

هر جفایی که کنی بر دل ما عین وفاست

اگر از ربختن خون منت خرسندی است

این‌ نه‌ خون‌ است‌ بیا دست‌ در او زن که حناست

سر زلف تو ز چین مشک تر آورده به شهر

از ختن مشک مخواهید حریفان که خطاست

من گرفتار سیه‌چردهٔ شوخی شده‌ام

که به من دشمن و با مردم بیگانه صفاست

یوسف از مصر سفر کرد و بدینجا آمد

گو به یعقوب که فرزند تو در خانهٔ ماست

روزی آیم به سرکوی تو و جان بدهم

تا بکوبند که این‌، کشتهٔ آن ماه‌لقاست

زود باشدکه سراغ من تهمت‌زده را

از همه شهر بگیری و ندانندکجاست

اگرت یار جفا کرد و ملامت «‌راهب‌»

غم مخور دادرس عاشق مظلوم‌ خداست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و درد دل عاشقانه است. شاعر بیان می‌کند که عشق او به کسی خاص، آتشین و بی‌نظیر است و هیچ کس دیگری نمی‌تواند چنین احساسی را در دل او برانگیزد. او می‌گوید که وفای معشوقش را زیر سؤال می‌برد و هر خیانتی که از او ببیند، به تحقیر او نمی‌انجامد. همچنین، شاعر از رنجی که به خاطر عشق می‌کشد و مقایسه‌اش با یوسف و یعقوب سخن می‌گوید. در نهایت، او آرامش را در این می‌یابد که اگر معشوقی به او جفا کند، خداوند عاشق و مظلوم را حمایت می‌کند و نیازی به نگرانی نیست.