نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰ ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

ملک جهان چون سویس باغ ندارد

لالهٔ باغ سویس داغ ندارد

جز دل ایرانیان خسته درین ملک

یک دل غمگین کسی سراغ ندارد

مست نشاطند خلق و جز من بیمار

کیست که دایم به کف ایاغ ندارد

یک دل افسرده در تمام ژنو نیست

یک گل پژمرده هیچ باغ ندارد

وادی بی‌آب و سنگلاخ نیابی

غیر گلستان و باغ و راغ ندارد

شهر و ده اینجاست غرق نور ولیکن

مرکز ایران به شب چراغ ندارد

بلبل گویا به باغ گرم سرود است

لاشخور و کرکس و کلاغ ندارد

عاشق آزرده از رقیب نباشد

بلبلش آشفتگی ز زاغ ندارد

از غم ایران دلم گرفته به‌نوعی

کز پی درمان خود فراغ ندارد

جای غزل گفتن بهار همین‌جاست

حیف که مسکین ملک دماغ ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی‌های باغ سویس و شادی مردم آنجا اشاره می‌کند، اما در عین حال دل‌خوشی‌ها و زیبایی‌های ایران را ناچیز می‌شمارد. او از غم و افسردگی خود به دلیل وضعیت ایران می‌گوید و اشاره می‌کند که در میان شادی‌ها و زیبایی‌های دیگر نقاط، دل ایرانیان غمگین و بی‌قرار است. شاعر تأکید می‌کند که در سرزمینی این‌چنین پرنور و شاد، او تنها کسی است که به خاطر ایران و غم آن دچار افسردگی است و جایی برای ابراز احساسات و سرود عشق نمی‌بیند. به طور کلی، شعر ندامت و حسرت شاعر را از دوری و وضعیت نامناسب ایران نشان می‌دهد.