نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴ ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

از ما به جز از وفا نیاید

وز یار به جز جفا نیاید

دلبر چه بلا بود که هرگز

نزد من مبتلا نیاید

حرزی است مرا نهان کزان حرز

در خانهٔ ما بلا نیاید

من کوه غم توام ولیکن

زین کوه دگر صدا نیاید

در خانهٔ ما نیایی آری

منعم بر بینوا نیاید

شادان‌، خبر غمی نپرسد

سلطان به سر گدا نیاید

و آن را که قدم به فرش دیباست

در خانه ی بوربا نیاید

آخر ز خدا بترس اگر هیچ

از روی منت حیا نیاید

گوبی که ز عشق دست بردار

این کار ز دست ما نیاید

من زلف تو مشک چین نخوانم

کز اهل ادب خطا نیاید

بر ما قلبت چرا نسوزد؟

بر ما رحمت چرا نیاید؟

بیگانه بود «‌بهار» آنجا

کاوازهٔ آشنا نیاید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به ناامیدی و مشکلات ناشی از عشق و وفا اشاره می کند. او می‌گوید که از دیگران انتظار وفا ندارد و تنها جفا می‌بیند. دلبر او همیشه در درد و رنج است و هرگز به او نزدیک نمی‌شود. نویسنده از حرزی یاد می‌کند که در آن بلا و مشکلات به خانه‌اش راه نمی‌یابند. او خود را کوه غم معرفی می‌کند اما احساس می‌کند که هیچ صدایی از آن به بیرون نمی‌آید. در حرکت به سوی محبوب، او می‌گوید که اگر محبوب به خانه‌اش نیاید، خوشحالی و مناسبات خوب نیز هیچگاه به او راه نخواهد یافت. در نهایت، شاعر به خداوند و رعایت تقوا اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که عشق بی‌پاسخ است و عشق در دل او شعله‌ور نمی‌شود.