شمارهٔ ۷۳ ملکالشعرا بهار
ملکالشعرا بهار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مکن تو با دل من بیش از این به جور سلوک
که ملک زیر و زبر میشود ز جور ملوک
لبت به نغمهٔ جانبخش چون مسیحا، جان
دهد به پیکر بیروح مردم مفلوک
وفا کنی بچشیم و جفا کنی بکشیم
به حکم آن که بتان مالکند و ما مملوک
کند قمر به رخت سجده؟ این بود معلوم
رسد به نور رخت زهره؟ این بود مشکوک
بهار شاهد من در کمال حسن بود
چو آیت و دگران چون قبالهٔ محکوک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و درد جدایی سخن میگوید. او از معشوق میخواهد که بیشتر از این با دلش نالایق رفتار نکند، زیرا این رفتار میتواند زندگی را به هم بریزد. لبهای معشوق، به مانند نغمههای جانبخش، توانایی زنده کردن روح انسانها را دارند. او به وفا و جفا اشاره میکند و میگوید مطابق با قاعده عشق، برخی معشوقها باید در برابر محبتها بیتوجهی کنند. در نهایت، به زیبایی بهار و حسن معشوق اشاره میکند و آن را به نشانهای از کمال زیبایی توصیف میکند.