شمارهٔ ۷۷ ملکالشعرا بهار
ملکالشعرا بهار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که خط غلامی دهم به نیم سلام
دل من است که قانع شود به یک پیغام
کنون که گردش ایام را ثباتی نیست
همان خوشست که در عشق بگذرد ایام
من آن مقام بلند از کجا به دست آرم
که عاشقانه بیایم در آن بلند مُقام
من آن نیام که هلال از تمام نشناسم
مه دو هفته هلال است و عارض تو تمام
چراغ وصل بیفروز و حجره روشن کن
که آفتاب جدایی رسیده بر لب بام
غمم بکشت که خوبان چرا ندانستند
که خدعهباز کدامست و عشق، باز کدام
به نام عشق، که از عشق رخ نخواهم تافت
اگر دچار ملامت شوم و گر بدنام
بهار باشد و بس، آن که در ارادت دوست
کشیده طعنهٔ کفر و ملامت اسلام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با بیانی عاشقانه و ملتهب از احساسات خود صحبت میکند. او به قانع شدن دلش به یک پیغام اشاره میکند و به بیثباتی زمانه معترف است. او آرزومند است که در عشق، ایام را سپری کند و به مقام بلندی در عشق برسد. شاعر خود را همچون نی میبیند که نمیتواند هلال را بشناسد و تنها زیبایی از محبوبش را میبیند. او از جدایی و درد آن سخن میگوید و به چراغ وصالی که روشن شود، نیاز دارد. در آخر، شاعر یادآوری میکند که عشق واقعی مستلزم تحمل ملامت و رنج است، و عشقش خالص و فراتر از هر قضاوت و ملامتی است.