نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۴ - دختر فقیر ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / قطعات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دختری خرد بدیدم به گدایی مشغول

کرده در جامهٔ صدپاره نهان پیکر خویش

بود مکشوف به تاراجگه دزد نگاه

گرچه در ژنده نهان ساخته بد گوهر خویش

ورچه ز اهل دل و دین رحم طمع داشت ولی

بود خصم دل و دین از نگه کافر خویش

حبه‌ای سیم بدو دادم و بگذشتم و سوخت

برق چشم تر او خرمنم از آذر خویش

شامگاهان به یکی بیشه شدم بر لب رود

ناگهان دیدمش آنجا به سر معبر خویش

با لبی خنده‌زنان می‌شد و می‌خواند سرود

به خلاف لب خشکیده و چشم تر خویش

گفتم ای شوخ نبودی تو که یک‌ ساعت پیش

سوختی خرمن اهل نظر از منظر خویش

ای ترشرو چه شد آن گریه تلخت که چنین

خنده را، کان نمک ساخته از شکر خویش

گفت دارم پدری عاجز و مامی بیمار

که نیارند بپا خاستن از بستر خویش

هست این خنده‌ام از بهر دل خود لیکن

گریه‌ام بود برای پدر و مادر خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر داستان دختری گدا را روایت می‌کند که در حالی که پوشش‌هایی پاره و نازک دارد، در جاده‌ها دیده می‌شود. او به رغم وضع بدش، دارای ویژگی‌ها و گوهرهای نابی است. شاعر به او محبت می‌کند و کمی پول به او می‌دهد، اما این دختر با وجود لبخند و خنده‌ای که دارد، در واقع غمگین است و در دلش دغدغه خانواده‌اش را حس می‌کند. او به شاعر می‌گوید که لبخندش برای خودش است، ولی اشک‌هایش به خاطر پدر و مادرش است که بیمار و ناتوان هستند. این شعر به زیبایی تضاد بین ظواهر و درون انسان‌ها را نمایش می‌دهد و نشان می‌دهد که گاهی خواهش و دردهای انسانی در پس لبخندها پنهان است.