نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴ - شوخ‌چشم پاریسی ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دیشب آن شوخ‌چشم پاریسی

رقص را پایهٔ نکو برداشت

گاه دستی به اشتها افشاند

گاه پایی به آرزو برداشت

قصه کوته حجاب عفت را

ماهرانه ز پشت و رو برداشت

ناگهان پای نازکش لغزید

بر زمین‌ خورد و های‌ و هو برداشت

دل‌ ز جا جست‌ و همچو گل‌ ز زمین

بدن نازنین او برداشت

دل مسکین ز بیم زحمت یار

گفتگو کرد و جستجو برداشت

یار دستی کشید در بن ناف

پرده از روی گفتگو برداشت

گفتم‌ ای‌ دوست‌ حقه‌ات بشکست

گفت نشکست لیک مو برداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف رقص یک دختر پاریسی می‌پردازد که با شوق و زیبایی رقص می‌زند. او لحظاتی را با حرکات دست و پا به آرزوهایش می‌افزاید و پرده‌ای از حجاب عفتش را به کنار می‌زند. ناگهان پایش لغزیده و به زمین می‌افتد، اما با ناز و زیبایی خود، دوباره برمی‌خیزد. دل او از نگرانی بابت زحمت یار می‌تپد و تلاش برای گفتگو با او را ادامه می‌دهد. در نهایت، به همگفتی و هم‌صحبتی با یارش اشاره می‌کند که به نظر می‌رسد ارتباطشان دچار اختلال شده، اما او تأکید می‌کند که ارتباط هنوز پابرجاست و تنها بخشی از ظاهر تغییر کرده است.