نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۲ - حکایت دیوانه‌ای که سنگ به چاه اندخت ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / کارنامهٔ زندان / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

کرد دیوانه‌ای به چاه نگاه

عکس خود را بدید در ته چاه

سنگی افتاده بد به راه اندر

هشت آن سنگ را به چاه اندر

مردم شهر رنج‌ها بردند

تا که آن سنگ را برآوردند

تویی آن سنگ اوفتاده به چاه

عاقلان در تو می‌کنند نگاه

وقت بسیار کرد باید صرف

تا برونت کشید از آن چه‌ ژرف

پدرت فتنه بود و مادر شر

نیک مانی به مادر و به پدر

هر که زی‌ مردمان وجیه بود

زی تو پتیاره‌ و کریه بود

وان که نزد تو آبرو دارد

دست پیش کسان به رو دارد

وه چه خوش گفت اوستاد طریق

زاد سرو حدیقهٔ تحقیق

«کآدمی‌چون بداشت دست از صیت

هر چه‌خواهی‌ بکن که‌ فاصنع‌ شیت‌»

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این ابیات، شاعر به بررسی وضعیت انسان و نقش او در جامعه و زندگی می‌پردازد. یک مرد دیوانه به چاه نگاه می‌کند و تصویر خود را در ته چاه می‌بیند. سنگی در راه افتاده و برای مردم مشکل ایجاد کرده است. آنها مجبورند تا سنگ را از چاه بیرون بیاورند، که این نمایانگر مشکلاتی است که انسان‌ها با آن روبرو هستند. شاعر به انسان‌ها اشاره می‌کند که مانند آن سنگ هستند و باید از شرایط سخت خارج شوند. همچنین به نقش والدین در شخصیت و سرنوشت فرد اشاره می‌کند و اینکه انسان‌ها باید به نیکوکاری و شخصیت خوب خود توجه کنند. در نهایت، او بر این نکته تأکید می‌کند که انسان باید از جویای شهرت دوری کند و به حقیقت بپردازد.