در ابوعطا ملکالشعرا بهار
نسیم سحر بر چمن گذر کن
زمن بلبل خسته را خبرکن
بگو آشیان را ز دیده ترکن
ز بیداد گل آه و ناله سرکن
شبی سحرکن - شبی سحرکن
سکوت شب و نوای بلبل
شکرخنده زد به چهرهٔ گل
کنار بستان -به یاد مستان -بنوش می
یار من گلزار من تویی تو
دلدار من تویی تو
همهجا همراه من تویی
دلخواه من تویی تو
روزی آهم گیرد دامنت -سوزد با منت
گر شود دلم کوه درد و غم
چارهاش به یک جام می کنم
همچو فرهادش از ریشه برکنم
من همان مرغ بیبال وپر
شاخ بیبرگ و بر
دل آزردهام
من همان مرغ بی بال و پر
شاخ بی برگ و بر
دل آزردهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عاطفی عمیقی سخن میگوید. شاعر خواهان نسیم سحر است تا او را از بلبل خستهاش باخبر کند و از او میخواهد که آشیانش را تر کند و از درد و ناله گل بگوید. در ادامه، توصیفی از دلدار و یار خود دارد که او را در همه جا همراه خود احساس میکند و با یاد او غمهایش را فراموش میکند. شاعر از درد و رنج درونی خود صحبت میکند و خود را به مرغی بیبال و پر تشبیه میکند که دلتنگ و آزرده است. در نهایت، او به نوشیدن می (مشروب) به عنوان چارهای برای تسکین آلامش اشاره میکند.