بخش ۱۰ ابوالفضل بیهقی
ابوالفضل بیهقی / باقیماندهٔ مجلد پنجم
و دیگر روز چون بار بگسست -و اعیان ری بجمله آمدهبودند به خدمت با این مقدّمان و افزون از دههزار زن و مرد به نظاره ایستاده- اعیان را به نیمترک بنشاندند و امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه-، حسن سلیمان را که او از بزرگان امیران جبال هراة بود بخواند و بنواخت و گفت: «ما فردا بخواهیم رفت و این ولایت به شحنگی به تو سپردیم و سخن اعیان را بشنودی. هشیار و بیدار باش تا خللی نیفتد به غیبت ما. و با مردمان این نواحی نیکو رو و سیرت خوب دار و یقین بدان که چون ما به تخت ملک رسیدیم و کارها به مراد ما گشت، اندیشه این نواحی بداریم و اینجا سالاری محتشم فرستیم با لشکری و معتمَدی از خداوندان قلم که همگان بر مثال وی کار کنند تا باقی عراق گرفتهآید، اگر خدای خواهد. باید که اعیان و رعایا از تو خشنود باشند و شکر کنند. و نصیب تو از نواخت و نهمت و جاه و منزلت سخت تمام باشد از حسن رأی ما.» حسن سلیمان بر پای خاست -و درجهٔ نشستن داشت در این مجلس- و زمین بوسه داد و پس بایستاد و گفت: «بنده و فرمانبردارم و مرا این محل نیست، اما چون خداوند ارزانی داشت، آنچه جهد آدمی است، در خدمت به جای آرم.» امیر فرمود تا وی را به جامهخانه بردند و خلعت گرانمایه به شحنگی ری بپوشانیدند؛ قبای خاص، دیبای رومی و کمر زر پانصد مثقال و دیگر چیزها فراخور این. پیش امیر آمد با خلعت و خدمت کرد و از لفظ عالی ثنا شنید و پس به خیمهٔ طاهر آمد و طاهر ثنای بسیار گفتش. و اعیان ری را آنجا خواندند و طاهر آن حال با ایشان بگفت؛ سخت شاد شدند و فراوان دعا و ثنا گفتند. پس طاهر مثال داد حسن سلیمان را تا با خلعت سوی شهر رفت با بسیار لشکر و اعیان با وی و شهر را آذین بستهبودند. بسیار نثار کردند و وی را در سرایی که ساختهبودند، سخت نیکو فرود آوردند و مردمان نیکو حق گزاردند.
و امیر شهاب الدّوله مسعود، دیگر روز، الخمیسَ لثلثَ عشرَ لیلةٍ مَضِینَ مِن رجبِ سَنَةِ إحدَی و عشرَینِ و أربَعَمائه، از شهر ری حرکت کرد به طالع سعد و فرّخی با اهبتی و عدّتی و لشکری سخت تمام و بر دوفرسنگی فرودآمد؛ و بسیار مردم به خدمت و نظّاره تا اینجا بیامدهبودند. دیگر روز آنجا برنشست و حسن سلیمان و قوم را بازگردانید و تفت براند. چون به خوار ری رسید، شهر را به زعیم ناحیت سپرد و مثالها که دادنی بود، بداد و پس برفت. چون به دامغان رسید، خواجه بوسهل زوزنی آنجا پیش آمد گریخته از غزنین، چنانکه پیش ازین شرح کرده آمدهاست و امیر او را بنواخت و مُخِفّ آمدهبود با اندک مایه تجمّل. چندان آلت و تجمّل آوردندش اعیان امیر مسعود که سخت بنوا شد و امیر با وی خلوتی کرد که از نماز دیگر تا نیمشب بکشید.
و به روزگار گذشته که امیر شهاب الدّوله به هرات میبود، محتشتمتر خدمتکاران او این مرد بود، امّا با مردمان بد ساختگی کردی و درشت و ناخوش، و صفرائی عظیم داشت؛ و چون حال وی ظاهر است، زیادت از این نگویم که گذشته است و غایت کار آدمی مرگ است؛ نیکوکاری و خوی نیک، بهتر؛ تا به دو جهان سود دارد و بر دهد. و چون این محتشم را حال و محل نزدیک امیر مسعود -رَضِيَ اللّهُ عنه-، بزرگتر از دیگر خدمتکاران بود، در وی حسد کردند و محضرها ساختند و در اعتقاد وی سخن گفتند و وی را به غزنین آوردند در روزگار سلطان محمود و به قلعت بازداشتند، چنانکه بازنمودهام در تاریخ یمینی. و وی رفت و آن قوم که محضر ساختند، رفتند و ما را نیز میبباید رفت که روز عمر به شبانگاه آمدهاست و من در اعتقاد این مرد سخن جز نیکوئی نگویم که قریب سیزده و چهارده سال او را میدیدم در مستی و هشیاری و به هیچ وقت سخنی نشنودم و چیزی نگفت که از آن دلیلی توانستی کرد بر بدی اعتقاد وی. من این دانم که نبشتم و برین گواهی دهم در قیامت و آن کسان که آن محضرها ساختند، ایشان را محشری و موقفی قوی خواهد بود؛ پاسخ خود دهند. و اللّهُ یَعصِمُنا و جمیعَ المُسلِمینَ مِنَ الحسدِ و الهرّةِ و الخطأ و الزّللِ بِمَنِّهِ و فَضلِهِ. چون حال حشمت بوسهل زوزنی این بود که بازنمودم، او به دامغان رسید، امیر بر وی اقبالی کرد سخت بزرگ و آن خلوت برفت، همه خدمتکاران به چشمی دیگر بدو نگریستند که او را بزرگ دیدهبودند و ایشان را خود هوسها به آمدن این مرد بشکست که شاعر گفتهاست: شعر
إذا جاءَ موسی و ألقَی العَصا
فَقَد بَطَلَ السِّحرُ و السّاحِرُ
و مرد به شبهوزیری گشت و سخن امیر همه با وی میبود، و باد طاهر و ازانِ دیگران همه بنشست و مثال در هر بابی او میداد و حشمتش زیادت میشد.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در روز دیگر، وقتی افراد برجسته و جمعی از مردم به خدمت امیر رضا آمدند، او حسن سلیمان را که از بزرگان جبال هرات بود، به حضور طلبید و او را به عنوان جانشین خود در ولایت ری تعیین کرد و به او توصیه کرد که با مردم این نواحی به خوبی رفتار کند. حسن سلیمان با احترام به امیر پاسخ داد و پس از آن او را با خلعت و لباس های ارزشمند تزئین کردند. امیر شهاب الدوله مسعود بعد از این مراسم، از شهر ری خارج شد و به سمت دامغان رفت. در این مسیر، خواجه بو سهل زوزنی را که از غزنین گریخته بود، ملاقات کرد و از او استقبال کرد. این در حالی بود که بو سهل قبلاً در حاشیه امیر نزد دیگر کارگزاران به بدی معرفی شده بود. امیر مسعود نسبت به بو سهل احترام زیادی قائل بود و این باعث حسادت دیگر خدمتکاران او شد. در نتیجه، این وضعیت به نفع بو سهل بود و موقعیت او در دربار تقویت شد. با ورود بو سهل به دربار، بسیاری از کارگزاران به او نگاه دیگری داشتند و توجه امیر بیشتر به او جلب شد.