بخش ۵ — و چون این نامه بشنودند همگان گفتند که «خداوند انصاف تمام بداده بود بدان وقت که رسول فرستاد و اکنون تمامتر بداد. حاجب چه دیده است در این باب؟» گفت: «این نامه را -اگر گویید- باید فرستاد به نزدیک امیر محمّد تا بداند که وی به فرمان خداوند اینجا میماند
بخش ۱ - دیباچهٔ الحاقی — مرحوم دکتر فیاض در حاشیه یادآوری فرمودهاند که «قسمت موجود کتاب بیهقی از همین جا آغاز میشود و آنچه در نسخهها مقدم بر این عبارت دیده میشود همه الحاقی است ...» و در پایان کتاب در فصل ملحقات تاریخ بیهقی، دیباچهٔ کتاب را به نقل از چاپ مرحوم ادیب پیشاو
بخش ۳ — بوبکر حصیری و منگیتراک برین جمله برفتند و سه خیلتاش مسرع را نیز هم ازین طراز به غزنین فرستادند و روز آدینه اینجا به تگیناباد خطبه به نام سلطان مسعود کردند. خطیب سلطانی و حاجب بزرگ و همه اعیان به مسجد آدینه حاضر آمدند و بسیار درم و دینار نثار کردند
بخش ۴ — و حاجب بزرگ علی بدین اخبار سخت شادمانه شد و نامه نبشت به امیر مسعود و بر دست دو خیلتاش بفرستاد و آن حالها بشرح بازنمود و نامهها که از غزنین رسیده بود بجمله گسیل کرد.
بخش ۲ - نامهٔ حشم تگینآباد — «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، زندگانی خداوند عالم، سلطان اعظم، ولی النّعم دراز باد در بزرگی و دولت و پادشاهی و نصرت و رسیدن به امانی و نهمت در دنیا و آخرت. نبشتند بندگان از تگینآباد روز دوشنبه سوم شوّال از احوال لشکر منصور که امروز اینجا مقیماند
بخش ۶ — ذکرُ ما جَری علی یدي الأمیر مسعود بعد وفاةِ والدِه الأمیر محمود -رضوانُ اللّهِ علیهما- فی مدّةِ مُلکِ أخیه بغزنة إلی أن قبض علیه بتکیناباد و صفا الأمرُ له و الجلوسُ علی سریر الملک بهراة -رحمة اللّه علیهم أجمعین-.
بخش ۸ — و پس از گسیل کردن رسول امیر از سپاهان حرکت کرد با نشاط و نصرت، پنج روز باقی مانده بود از جمادی الاخری بر طرف ری؛ چون به شهر ری رسید، مردمان آنجا خبر یافته بودند و تکلّفی کرده و شهر را آذین بسته بودند، آذینی از حدّ و اندازه گذشته. امّا وی بر کران
بخش ۷ — چون بر همه احوالها واقف گشتم، گفتم: «زندگانی خداوند دراز باد، به هیچ مشاورت حاجت نیاید. بر آنچه نبشته است، کار میباید کرد که هر چه گفته است، همه نصیحت محض است، هیچ کس را این فراز نباید [گفت]». گفت: «همچنین است و رأی درست این است که دیده است و هم
بخش ۱۴ — و امّا حدیث ملطّفهها؛ بدان وقت که مأمون به مرو بود و طاهر و هرثمه به در بغداد برادرش محمّد زبیده را درپیچیدند و آن جنگهای صعب میرفت و روزگار میکشید، از بغداد مقدّمان و بزرگان و اصناف مردم به مأمون تقرّب میکردند و ملطّفهها مینبشتند. و از مرو نی
بخش ۱۱ — و چون امیر شهاب الدّوله از دامغان برداشت و به دیهی رسید بر یکفرسنگی دامغان که کاریزی بزرگ داشت، آن رکابدار پیش آمد که به فرمان سلطان محمود -رَضِيَ اللّهُ عنه- گسیل کرده آمدهبود با آن نامه توقیعی بزرگ به احماد خدمت سپاهان و جامهخانه و خزائن و آ
بخش ۱۰ — و دیگر روز چون بار بگسست -و اعیان ری بجمله آمدهبودند به خدمت با این مقدّمان و افزون از دههزار زن و مرد به نظاره ایستاده- اعیان را به نیمترک بنشاندند و امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه-، حسن سلیمان را که او از بزرگان امیران جبال هراة بود بخواند و بنواخت
بخش ۱۲ — و مرا که بوالفضلم دو حکایت نادر یاد آمد در اینجا؛ یکی از حدیث [حشمت] خواجه بوسهل در دلهای خدمتکاران امیر مسعود که چون او را بدیدند -اگر خواستند و اگر نه- او را بزرگ داشتند؛ که مردان را جهد اندر آن باید کرد تا یک بار وجیه گردند و نامی؛ چون گشتند و ش
بخش ۱۵ — امیر شهاب الدّوله -رَضِيَ اللّهُ عنه- چون از دامغان برفت، نامهها فرمود سوی سپاهسالار خراسان، غازی حاجب و سوی قضاة و اعیان و رئیس و عمّال که «وی آمد و چنان باید که کارها ساخته باشند و حاجب غازی که اثری بدان نیکویی از وی ظاهر گشتهاست و خدمتی بدان ت
بخش ۱۶ — دیگر روز در صفّه تاج که در میان باغ است، بر تخت نشست و بار داد، باردادنی سخت بشکوه. و بسیار غلام ایستاده از کران صفّه تا دور جای و سیاهداران و مرتبهداران بیشمار تا درِ باغ و بر صحرا بسیار سوار ایستاده. و اولیاء و حشم بیامدند به رسم خدمت و
بخش ۹ — چون ازین سخن فارغ شد، اعیان ری در یکدیگر نگریستند و چنان نمودند که دهشتی و حیرتی سخت بزرگ بدیشان راه نمود و اشارت کردند سوی خطیب شهر -و مردی پیر و فاضل و اسنّ و جهانگشته بود- او بر پای خاست و گفت: «زندگانی ملک اسلام دراز باد. اینها در این مجلس بزر
بخش ۱۳ — فضل ربیع روی پنهان کرد و سه سال و چیزی متواری بود، پس به دست مأمون افتاد و آن قصّه دراز است و در اخبار خلفا پیدا. مأمون در حلم و عقل و فضل و مروّت و هرچه بزرگان را بباید از هنرها، یگانه روزگار بود؛ با چندان جفا و قصد زشت که فضل کردهبود، گناهش ببخ
بخش ۲۰ — و ماه روزه درآمد و روزه بگرفتند. و سلطان مسعود حرکت کرد از نشابور در نیمهٔ ماه رمضان این سال. و هم این روز فرمود تا قاضی صاعد را و پسرانش را و سید بومحمّد علوی را و بوبکر محمشاد را و قاضی شهر و خطیب را خلعتها دادند. و امیر به هرات آمد، دو روز مانده ا
بخش ۱۸ — و هم در این هفته خبر رسید که رسول القادر باللّه -رَضِيَ اللّهُ عنه- نزدیک بیهق رسید و با وی آن کرامت است که خلق یاد ندارند که هیچ پادشاهی را مانند آن بودهاست. امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- به رسیدن این بشارت تازگی تمام یافت. و فرمود تا استقبال او بسیچی
بخش ۲۴ - آشفته شدن کار وزیر حسنک — و سلطان منشوری فرستاد بنام سپاهسالار غازی به ولایت بلخ و سمنگان، و کسان وی آنرا به بلخ بردند بزودی تا به نام وی خطبه کنند.
بخش ۲۳ - پیام امیر به خوارزمشاه دربارهٔ علی — و چون شغل بزرگ علی به پایان آمد و سپاهسالار غازی از پذیرهٔ بنهٔ وی بازگشت و غلامان و بنه هر چه داشت، غارت شدهبود و بیم بود که از بنهٔ اولیا و حشم و قومی که با وی میآمدند نیز غارت بسیار شدی؛ امّا سپاهسالار غازی نیک احتیاط کردهبود تا کسی را رشته
بخش ۱۹ — روز دیگر سپاهسالار غازی به درگاه آمد، با جمله لشکریان بایستاد و مثال داد جمله سرهنگان را تا از درگاه به دو صف بایستادند با خیلهای خویش و علامتها با ایشان، شارهای آن دو صف، از در باغ شادیاخ به دورجای رسیده. و درون باغ از پیش صفّهٔ تاج تا درگاه،
بخش ۲۱ — ذکرُ مَا انقَضَی مِن هذِهِ الأحوالِ و الأخبارِ تذکرةً بعدَ هذا و ورودِ العسکرِ مِن تکینابادَ بِهراةَ و ما جَرَی في تلکَ المدّةِ
بخش ۲۲ - فرو گرفتن حاجب علی — چون لشکر به هرات رسید، سلطان مسعود برنشست و به صحرا آمد با شوکتی و عدّتی و زینتی سخت بزرگ. و فوجفوج لشکر پیش آمدند و از دل خدمت کردند که او را سخت دوست داشتند و راست بدان مانست که امروز بهشت و جنّات عدن یافتهاند. و امیر همگان را به زبان بنواخ
بخش ۱۷ — و در این روزها نامهها رسید از ری که «چون رکاب عالی حرکت کرد، یکی از شاهنشاهیان با بسیار مردم دلانگیز، قصد ری کردند تا به فساد مشغول شوند. و مقدّم ایشان که از بقایای آل بویه بود، رسولی فرستاد سوی حسن سلیمان و او اعیان ری را گفت: «چه پاسخ باید دا
بخش ۲۵ - نصیحت بونصر به امیر — و بهرام نقیب را نامزد کرد بوسهل زوزنی با مثال توقیعی و سوی جنکی فرستاد به در کشمیر تا خواجه بزرگ، احمد حسن را، -رَضِيَ اللّهُ عنه- در وقت بگشاید و عزیزاً مکرّماً به بلخ فرستد که مهمّات ملک را بکارست و جنکی با وی بیاید تا حقّ وی را بگزاردهآید بر
بخش ۲۶ — و از خطاهای بزرگ که رفتهبود پیش از آن که امیر مسعود از نشابور به هرات آمدی، دانستند که سلطان چون میشنود و از غزنین اخبار میرسید که «لشکرها فراز میآید و جنگ را میسازند» و به زیادت مردم حاجتمند گشت و خاطر عالی خویش را هر جایی میبرد. رسولی نامزد کر
بخش ۳۲ - پاسخ آلتونتاش به امیر — چون عبدوس و بوسعد مسعدی بازآمدند، ما ببلخ رسیده بودیم. جواب آوردند سخت نیکو و بندگانه با بسیار تواضع و بندگی، و عذر رفتن بتعجیل سخت نیکو بازنموده . و امیر خالی کرد با من و عبدوس، گفت: نیک جهد کردیم تا آلتونتاش را را درتوانستیم یافت بمویی، که وی ر
بخش ۲۸ - بردن امیر محمد به قلعهٔ مندیش — و نماز دیگر این قوم نزدیک امیر محمّد رسیدند، و چون ایشان را بجمله نزدیک خویش دید، خدای را -عزَّ وَ جلَّ- سپاسداری کرد و حدیث سوزیان فراموش کرد.
بخش ۳۱ - نامهٔ امیر به آلتونتاش — «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. بعد الصّدر و الدّعاء، ما با دل خویش حاجب فاضل، عمّ، خوارزمشاه آلتونتاش را بدان جایگاه یابیم که پدر ما، امیر ماضی بود که از روزگار کودکی تا امروز او را بر ما شفقت و مهربانی بوده است که پدران را باشد بر فرزندان؛ اگر بدان و
بخش ۳۰ - وضع آلتونتاش — و این نسخت بدست رکابداری فرستاده آمد سوی قدر خان، که او زنده بود هنوز و پس ازین بدو سال گذشته شد . و هم برین مقدار نامهیی رفت بر دست فقیهی چون نیم رسولی بخلیفه، رضی اللّه عنه. و پس از آنکه این نامهها گسیل کرده آمد، امیر حرکت کرد از هرات روز دوش
بخش ۲۷ - ذکر بقیهٔ احوال امیر محمد — ذکرُ بقیّةِ أحوالِ امیر محمّد -رَضِيَ اللّهُ عنه- بعدَ ما قُبِضَ علیه إلی أن حُوِّلَ من قلعةِ کوهتیزَ إلی قلعةِ مندیشَ.
بخش ۲۹ - نامه به قدر خان — و حاجب بگتگین چون ازین شغل فارغ گشت سوی غزنین رفت به فرمان تا از آنجا سوی بلخ رود با والده سلطان مسعود و دیگر حرم و حرّه ختّلی، چنانکه به احتیاط آنجا رسند.
بخش ۳۳ - آمدن سلطان مسعود به بلخ — و هم درین راه به مروالرّود خواجه حسن، ادام اللّه سلامته، کدخدای امیر محمّد بدرگاه رسید و از گوزگانان میآمد و خزانه بقلعت شادیاخ نهاده بود بحکم فرمان امیر مسعود و به معتمَد او سپرده تا به غزنین برده آید، و درین باب تقرّبی و خدمتی نیکو کرده؛ چون پیش