بخش ۱۸ ابوالفضل بیهقی
ابوالفضل بیهقی / باقیماندهٔ مجلد پنجم
و هم در این هفته خبر رسید که رسول القادر باللّه -رَضِيَ اللّهُ عنه- نزدیک بیهق رسید و با وی آن کرامت است که خلق یاد ندارند که هیچ پادشاهی را مانند آن بودهاست. امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- به رسیدن این بشارت تازگی تمام یافت. و فرمود تا استقبال او بسیچیدند سخت بسزا. و مردم شهر نزدیک قاضی صاعد آمدند و گفتند که «ایشان چون شنیدند که امیر نزدیک نشابور رسید، خواستند که خوازهها زنند و بسیار شادی کنند. رئیس گفت: «نباید کرد که امیر را مصیبتی بزرگ رسیدهاست به مرگ سلطان محمود -أنارَ اللّهُ برهانَه-؛ هرچند بر مراد میآید. و این به فرمان وی میگویم. با وقتی دیگر باید افکند.» و اکنون مدّتی برآمد و هر روز کارها برمرادتر است و اکنون رسول هم از بغداد میآید با همه مرادها. اگر قاضی بیند، درخواهد از امیر تا به دل بسیار خلق شادی افکند، بدانکه دستوری دهد خداوند و رها کند تا تکلّف بیاندازه کنند.»
قاضی گفت: «نیک آمد و خوب میگویید و سخت بوقت است.» دیگر روز امیر را بگفت و دستوری یافت و قاضی با رئیس بازگفت که تکلّفی سخت تمام باید کرد.
و رئیس به خانه بازآمد و اعیان محلّتها و بازارها را بخواند و گفت: «امیر دستوری داد؛ شهر را بیارایید و هر تکلّفی که بباید کرد، بکنید تا رسول خلیفه بداند که حال این شهر چیست و امیر نیز این شهر را دوستتر گیرد که این کرامات، او را در شهر ما حاصل ببود.» گفتند: «فرمانبرداریم». و بازگشتند و کاری ساختند که کسی به هیچ روزگار بر آن جمله یاد نداشت؛ چنانکه از دروازههای شهر تا بازار خوازه بر خوازه و قبّه بر قبّه بود تا شارستان مسجد آدینه که رسول را جای آنجا ساختهبودند.
چون این کارها ساخته شد و خبر رسید که رسول به دوفرسنگی از شهر رسید، مرتبهداران پذیره رفتند و پنجاه جنیبت بردند و همه لشکر برنشستند و پیش شدند با کوکبهٔ بزرگ و تکلّف بیاندازه؛ سپاهسالار در پیش، کوکبهٔ دیگر، قضاة و سادات و علما و فقها، و کوکبهٔ دیگر، اعیان درگاه، خداوندان قلم. بر جملهیی هرچه نیکوتر رسول را، بومحمّد هاشمی، از خویشان نزدیک خلیفه، در شهر درآوردند، روز دوشنبه ده روز ماندهبود از شعبان این سال. و اعیان و مقدّمان سپاه از رسول جدا شدند به دروازهٔ شهر و به خانهها بازشدند. و مرتبهداران او را به بازار بیاوردند و میراندند و مردمان، درم و دینار و شکر و هر چیزی میانداختند و بازیگران بازی میکردند و روزی بود که مانند آن کس یاد نداشت و تا میان دو نماز روزگار گرفت، تا آنگاه که رسولدار رسول را به سرایی که ساختهبودند، فرودآورد. چون به سرای فرودآمد، نخست خوردنی که ساختهبودند، رسولدار مثال داد تا پیش آوردند سخت بسیار، از حد و اندازه بگذشته و رسول در اثنای نان خوردن به تازی نشابور را بستود و این پادشاه را بسیار دعا کرد و گفت در عمر خویش آنچه امروز دید، یاد ندارد. و چون از نان خوردن فارغ شدند، نزلها بیاوردند از حدّ و اندازه گذشته و بیستهزار درم سیم گرمابه، چنانکه متحیّر گشت. و امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- نشابوریان را نیکویی گفت.
و پس از آن دو سه روز بگذشت. امیر فرمود که «رسول را پیش باید آورد و هر تکلّف که ممکن است، بکرد.» بوسهل زوزنی گفت: «آنچه خداوند را باید فرمود از حدیث لشکر و درگاه و مجلس امارت و غلامان و مرتبهداران و جز آن آنچه بدین ماند، بفرماید سپاهسالار را، تا راست کند و اندازه به دست بنده دهد که آنچه میباید کرد بکند.
و آنچه راه من بنده است و خواندهام و دیده از آنِ سلطان ماضی -رَضِيَ اللّهُ عنه- بگویم تا راست کنند.» امیر گفت: «نیک آمد» و فرمود تا سپاهسالار غازی را بخواندند.
امیر گفت: «فرمودیم تا رسول خلیفه را پیش آرند با آنچه از منشور و خلعت و کرامات و نعوت آوردهاست. و آنچه اینجا کردهآید، خبر آن به هر جایی رسد. باید که بگوئی لشکر را تا امشب همه کارهای خویش ساخته کنند و پگاه بجمله با سلاح تمام و با زینت بسیار حاضر آیند، چنانکه از آن تمامتر نباشد تا بفرماییم که چه باید کرد.»
گفت: «چنین کنم». و بازگشت و آنچه فرمودنی بود، بفرمود و مثالها که دادنی بود، بداد. و امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- در معنی غلامان و جز آن مثالها داد و همه ملکانه راست کردند.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این هفته، خبر رسید که رسول القادر بالله به نزدیکی بیهق رسید و امیر رضی الله عنه از رسیدن این خبر بسیار خوشحال شد. مردم برای استقبال او آماده شدند و شادی کردند، اما قاضی صاید به آنها گفت که نباید جشن بگیرند چون امیر به مرگ سلطان محمود دچار مصیبت شده است. با این حال، امیر تصمیم گرفت که شهر را زینت بخشد تا رسول خلیفه از حال شهر آگاه شود و این امر باعث شادی مردم شود. قاضی و رییس شهر فرامین امیر را اجرا کردند و رویهای به وجود آوردند که فراموشنشدنی بود. در نهایت، رسول به شهر وارد شد و جشن و شادمانی بزرگی در میان مردم برگزار شد. او در حین نان خوردن از جمال و مهربانی پادشاه و شخصیتی که در این شهر دیده بود، قدردانی کرد و هدایایی ارزشمند به او داده شد. امیر دستور داد که رسول خلیفه با تمام امکانات و زینتها به پیش آورد و کارهایی که باید انجام شود انجام گیرد تا مردم از این نیکی بهرهمند شوند. این اقدامات باعث شد تا ارتباطات و روابط میان شهر و خلافت تقویت شود.