نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۷ - سازش با درمیش بت ابوالفضل بیهقی

ابوالفضل بیهقی / مجلد ششم

و در سنهٔ إحدی عشر و أربعمائه‌ امیر به هرات رفت و قصد غور کرد بدین سال.

روز شنبه دهم جمادی الأولی از هرات برفت با سوار و پیادهٔ بسیار و پنج پیل سبکتر.

و منزل نخستین، باشان‌ بود و دیگر خیسار و دیگر بریان‌ و آنجا دو روز ببود تا لشکر بتمامی دررسید، پس از آنجا به پار رفت و دو روز ببود و از آنجا به چشت‌ رفت و از آنجا به باغ وزیر بیرون‌ و آن رباط اوّل حدّ غور است. چون غوریان خبر او یافتند، به قلعتهای استوار که داشتند اندرشدند و جنگ بسیجیدند. و امیر -رَضيَ اللّهُ عنه- پیش تا این حرکت کرد، بوالحسن خلف را که مقدّمی‌ بود از وجیه‌تر مقدّمان غور، استمالت کرده بود و به طاعت آورده و با وی بنهاده‌ که لشکر منصور با رایت ما که بدین رباط رسد، باید که وی آنجا حاضر آید با لشکری ساخته. و این روز بوالحسن دررسید با لشکری انبوه و آراسته، چنانکه گفتند سه‌هزار سوار و پیاده بود و پیش‌ آمد و خدمت کرد و بسیار نثار و هدیه آورد از سپر و زره و آنچه بابت غور باشد و امیر او را بسیار بنواخت. و بر اثر وی شیروان بیامد- و این مقدّمی دیگر بود از سرحدّ غور و گوزگانان که این خداوندزاده او را استمالت کرده بود- با بسیار سوار و پیاده و هدایا و نثارهای بی‌اندازه. و امیر محمّد به حکم آنکه ولایت این مرد به گوزگانان پیوسته است، بسیار حیلت کرده بود تا این مقدّم نزدیک وی رود و از جمله وی باشد، البتّه اجابت نکرده بود که جهانیان جانب مسعود میخواستند.

چون این دو مقدّم بیامدند و به مردم مستظهر گشت، امیر روز آدینه از اینجا برداشت‌ و بر مقدّمه برفت، جریده‌ و ساخته‌، با غلامی پنجاه و شصت و پیاده‌یی دویست کاری‌تر از هر دستی‌، و به حصاری رسید که آن را برتر می‌گفتند، قلعتی سخت استوار [و] مردان جنگی با سلاح تمام‌ . امیر گردبرگرد قلعت بگشت و جنگ جایها بدید؛ ننمود پیش چشمش و همّت بلند و شجاعتش آن قلعت و مردان آن، بس چیزی. نپایست‌ تا لشکر دررسد، با این مقدار مردم جنگ درپیوست و به تن عزیز خویش پیش‌ کار برفت با غلامان و پیادگان. و تکبیر کردند و ملاعین‌ حصار غور برجوشیدند و بیکبارگی خروش کردند سخت هول‌ که زمین بخواست درید، و اندیشیدند که مردم همان است که در پای قلعت‌اند. امیر غلامان را گفت دستها به تیر بگشایند. غلامان تیر انداختن گرفتند و چنان غلبه کردند که کس را از غوریان زهره نبودی که سر از برج برکردندی‌.

و پیادگان بدان قوّة به برج بررفتن‌ گرفتند به کمندها و کشتن کردند سخت عظیم و آن ملاعین هزیمت شدند و غلامان و پیادگان باره‌ها و برجها را پاک کردند از غوریان و بسیار بکشتند و بسیار اسیر گرفتند و بسیار غنیمت یافتند از هر چیزی. و پس از آن که حصار ستده آمد، لشکر دیگر اندررسید و همگان آفرین کردند که چنان حصاری بدان مقدار مردم ستده شده بود.

و امیر از آنجا حرکت سوی ناحیت رزان‌ کرد. مردم رزان چون خبر این حصار بدیشان رسیده بود، بیشتری بگریخته بودند و اندک مایه مردم در آن کوشکها مانده، امیر ایشان را امان داد تا جمله گریختگان بازآمدند و خراج بپذیرفتند و بسیار هدیه از زر و نقره و سلاح بدادند. و زین ناحیت تا جروس‌ که درمیش بت‌ آنجا نشستی، ده فرسنگ بود، [بدانجا] قصدی و تاختنی نکرد که این درمیش بت رسولی فرستاده بود و طاعت و بندگی نموده و گفته که چون امیر به هرات بازشود به خدمت پیش آید و خراج بپذیرد. امیر بتافت و سوی ناحیت وی‌ لشکر کشید و آن ناحیتی و جایی است سخت حصین از جمله غور و مردم آن جنگی‌تر و بنیروتر و دار ملک غوریان بوده بود به روزگار گذشته، و هر والی که آن ناحیت او را بودی همه ولایت او را طاعت داشتندی. [پیش‌] تا امیر حرکت کرد بر آن جانب، دانشمندی‌ را به رسولی‌ آنجا فرستاد با دو مرد غوری از آن بوالحسن خلف و شیروان تا ترجمانی‌ کنند و پیغامهای قوی داد و بیم و امید، چنانکه رسم است. و رسولان برفتند و امیر بر اثر ایشان‌ . چون رسولان بدان مغروران رسیدند و پیغامها بگزاردند، بسیار اشتلم‌ کردند و گفتند:

«امیر در بزرگ غلط است که پنداشته است که ناحیت و مردم این [جا] بر آن جمله است که دید و بر آن بگذشت. بباید آمد که اینجا شمشیر و حربه‌ و سنگ است.» رسولان بازرسیدند و پیغامها بدادند. و امیر تنگ‌ رسیده بود و آن شب در پایه کوه فرود آمد و لشکر را سلاح دادند . و بامداد برنشست، کوسها فروکوفتند و بوقها دمیدند و قصد آن کردند که بر کوه روند. مردم غوری چون مور و ملخ به سر آن کوه پیدا آمدند، سواره و پیاده با سلاح تمام، و گذرها و راهها بگرفتند و بانگ و غریو برآوردند و به فلاخن‌ سنگ می‌انداختند. و هنر آن بود که آن کوه پست بود و خاک آمیز و از هر جانبی برشدن‌ راه داشت، امیر راهها قسمت کرد بر لشکر و خود برابر برفت که جنگ سخت آنجا بود و ابوالحسن خلف را بر راست خویش فرستاد و شیروان را بر چپ. و آن ملاعین گرم‌ درآمدند و نیک نیرو کردند، خاصّه در مقابله امیر و بیشتر راه آن کوه آن مغروران غلبه کردند به تیر، و دانستند که کار تنگ درآمد، جمله روی به علامت‌ امیر نهادند و جنگ سخت شد. سه سوار از مبارزان ایشان در برابر امیر افتادند. امیر دریازید و یکی را عمودی‌ بیست منی بر سینه زد که ستانش‌ بخوابانید و دیگر روی برخاستن ندید و غلامان نیرو کردند و آن دو تن دیگر را از اسب بگردانیدند، و آن بود که غوریان دررمیدند و هزیمت شدند و آویزان آویزان‌ میرفتند تا دیه که در پای کوه بود و از آن روی، [و] بسیار کشته و گرفتار شدند. و هزیمتیان‌ چون بدیه رسیدند، آنرا حصار گرفتند و سخت استوار بود و بسیار کوشکها بود بر رسم غور، و دست بجنگ بردند، و زن و بچه و چیزی که بدان میرسیدند، گسیل میکردند بحصار قوی و حصین که داشتند در پس پشت. و آن جنگ بداشت‌ تا نماز شام و بسیار از آن ملاعین کشته شدند و بسیار مسلمان نیز شهادت یافت‌ . و چون شب تاریک شد، آن ملاعین بگریختند و دیه بگذاشتند. و همه شب لشکر منصور بغارت مشغول بودند و غنیمت یافتند. بامداد امیر فرمود تا کوس بکوفتند و برنشست و قصد حصارشان کرد- و بر دو فرسنگ بود، بسیار مضایق ببایست گذاشت- تا نزدیک نماز پیشین را آنجا رسیدند، حصاری یافتند سخت حصین، چنانکه گفتند در همه غور محکم‌تر از آن حصاری نیست و کس یاد ندارد که آن را به قهر بگشاده‌اند. امیر آنجا فرود آمد و لشکر را فرمود تا بر چهار جانب فرود آمدند و همه شب کار می‌ساختند و منجنیق‌ می‌نهادند. چون روز شد، امیر برنشست و پیش‌ کار رفت به نفس عزیز خویش و منجنیقها بر کار کرد و سنگ روان کردند و سمج‌ گرفتند از زیر دو برج که برابر امیر بود و غوریان جنگی پیوستند بر برجها و باره‌ها که از آن سخت‌تر نباشد؛ و هر برج که فرود آوردندی‌، آنجا بسیار مردم گرد آمدندی و جنگ ریشاریش‌ کردندی.

و چهار روز آن جنگ بداشت و هر روزی کار سخت‌تر بود. روز پنجم از هر دو جانب جنگ سخت‌تر پیوستند و نیک جد کردند هر دو جانب که از آن هول‌تر نباشد. امیر فرمود غلامان سرای را تا پیشتر رفتند و به تیر غلبه کردند غوریان را، و سنگ سه منجنیق با تیر یار شد، و امیر علامت را میفرمود تا پیشتر می‌بردند و خود خوش خوش‌ بر اثر آن میراند تا غلامان و حشم و اصناف لشکر بدان قوی‌دل می‌گشتند و جنگ‌ سخت‌تر میکردند. و غوریان را دل بشکست، گریختن گرفتند. و وقت نماز پیشین‌ دیوار بزرگ از سنگ منجنیق بیفتاد و گرد و خاک و دود و آتش برآمد و حصار رخنه شد و غوریان آنجا برجوشیدند و لشکر از چهار جانب روی به رخنه داد و آن ملاعین جنگی کردند بر آن رخنه، چنانکه داد بدادند که جان را می‌کوشیدند و آخر هزیمت شدند. و حصار به شمشیر بستدند و بسیاری از غوریان بکشتند و بسیاری زینهار خواستند تا دستگیر گردند و زینهار دادند. و برده و غنیمت را حدّ و اندازه نبود. امیر فرمود تا منادی کردند: «مال و سیم و زر و برده‌ لشکر را بخشیدم، سلاح آنچه یافته‌اند، پیش باید آورد» و بسیار سلاح از هر دست به در خیمه آوردند و آنچه از آن بکارآمده‌تر و نادره‌تر بود، خاصه‌ برداشتند و دیگر بر لشکر قسمت کردند و اسیران را یک نیمه به بوالحسن خلف سپرد و یک نیمه به شیروان تا به ولایتهای خویش بردند و فرمود تا آن حصار با زمین پست کردند تا بیش هیچ مفسد آنجا مأوی نسازد.

و چون خبر دیه و حصار و مردم آن به غوریان رسید، همگان مطیع و منقاد گشتند و بترسیدند و خراجها بپذیرفتند. درمیش بت نیز بترسید و بدانست که اگر به جانب وی قصدی باشد، در هفته‌یی برافتد؛ رسول فرستاد و زیادت طاعت و بندگی نمود و بر آنچه پذیرفته بود از خراج و هدایا زیادت کرد، و بوالحسن خلف و شیروان که ایشان را پای مرد کرده بود و سوی ایشان پیغامها داده، شفاعت کردند تا امیر عذر او بپذیرفت و قصد وی نکرد و فرمود تا رسول او را به خوبی بازگردانیدند، بر آن شرط که هر قلعت که از حدود غرجستان‌ گرفته است، بازدهد. درمیش بت از بن دندان‌ بلا حمر و لا اجر قلعتها را به کوتوالان‌ امیر سپرد و هر چه بپذیرفته بود، امیر هنوز در غور بود که به درگاه فرستاد. و چون امیر در ضمان سلامت‌ به هرات رسید، به خدمت آنجا آمد و خلعت و نواخت یافت و با این دو مقدّم به سوی ولایت خویش بازگشت.

چون امیر -رَضيَ اللّهُ عنه- از شغل این حصار فارغ شد بر جانب حصار تور کشید و این نیز حصاری بود سخت استوار و نامدار و آنجا هفت روز جنگ پابست‌ کرد و حاجت آمد به معونت یلان غور تا آنگاه که حصار را به شمشیر گشاده آمد و بسیار غوری کشته شد و غنیمت بسیار یافتند. و آنجا امیر، کوتوال خویش بنشاند و به هرات بازگشت و به مارآباد که ده فرسنگی از هرات است، بسیار هدیه و سلاح از آن غوریان که پذیرفته بودند تا قصد ایشان کرده نیاید، در پیش آوردند که آنجا جمع کرده بودند با آنچه پیش درمیش بت فرستاده بود. و درین میانها مرا که عبدالغفّارم یاد میداد از آن خواب که به زمین داور دیده بود که «جدّهٔ تو نیکو تعبیر کرد و همچنان‌ راست آمد» و من خدمت کردم و گفتم این نموداری‌ است از آنکه خداوند دید.

و این قصّهٔ غوریان بدان یاد کرده آمد که اندر اسلام و کفر هیچ پادشاه بر غور چنان مستولی نشد که سلطان شهید، مسعود -رَضيَ اللّهُ عنه-. و در اوّل فتوح‌ خراسان که ایزد -عزَّ ذکرُه- خواست که مسلمانی آشکاراتر گردد، بر دست آن بزرگان که در اوّل اسلام بودند، چون عجم را بزدند و از مداین‌ بتاختند و یزدگرد بگریخت و بمرد یا کشته شد و آن کارهای بزرگ بانام برفت، امّا در میانهٔ زمین غور ممکن نگشت که درشدندی‌. و امیر محمود -رَضيَ اللّهُ عنه- به دو سه دفعت هم از آن راه زمین داور بر اطراف غور زد و به مضایق آن درنیامد. و نتوان گفت که وی عاجز آمد از آمدن مضایق که رایهای وی دیگر بود و عزائم‌ وی که‌ از آن جوانان. و به روزگار سامانیان مقدّمی که او را بوجعفر زیادی‌ گفتندی و خویشتن را برابر بوالحسن سیمجور داشتی به حشمت و آلت و عدّت، چند بار به فرمان سامانیان قصد غور کرد و والی هرات وی را به حشر و مردم خویش یاری داد و بسیار جهد کرد و شهامت نمود تا به خیسار و تولک‌ بیش نرسید. و هیچکس چنین در میانهٔ زمین غور نرفت و این کارهای بزرگ نکرد که این پادشاه محتشم کرد؛ و همگان رفتند -رحمةُ اللّه علیهم أجمعین-.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در سال ۱۱۱۴ هجری، امیر بهرات به قصد فتح غور به راه افتاد و با نیروهای خود از هرات خارج شد. پس از چند توقف و جنگ‌های اولیه که با غوریان انجام داد، امیر با موفقیت قلعه‌ای مقاوم را تسخیر کرد. غوریان در برابر نیروهای او مقاومت کردند، اما در نهایت شکست خوردند و امیر توانست غنایم زیادی به‌دست آورد و تعدادی اسیر کند. امیر سپس به سمت ناحیه رزان حرکت کرد و اطمینان حاصل کرد که مردم این ناحیه تسلیم شوند. بعد از پیروزی‌های متوالی، او به هرات بازگشت و قدرت خود را تقویت کرد. این موفقیت‌ها باعث ترس و تسلیم سایر نواحی غوریان شد. امیر همچنین با ارسال رسولانی برای مذاکره، توانست به توافقاتی با برخی از مقامات محلی دست یابد. وی در مسیر خود به سمت حصار دیگری نیز لشکر کشید و پس از جنگ‌هایی دشوار، موفق به فتح آن حصار نیز شد. این پیروزی‌ها در تاریخ اسلام به عنوان کارنامه‌ای درخشان برای امیر مسعود ثبت شده‌اند و تأثیر عمیقی بر وضعیت سیاسی و نظامی منطقه داشتند.