نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

مجلد ششم — تاریخ بیهقی ابوالفضل بیهقی

ابوالفضل بیهقی / تاریخ بیهقی

فهرست شعرها

  • بخش ۶ — و در سنهٔ خمس و اربعمائه‌ امیر محمود از بست تاختن آورد بر جانب خوابین‌ که ناحیتی است از غور، پیوستهٔ بست و زمین داور و آنجا کافران پلیدتر و قوی‌تر بودند و مضایق‌ بسیار و حصارهای قوی داشتند و امیر مسعود را با خویشتن برده بود.
  • بخش ۳ - قصّهٔ نصر احمد — و چنان خواندم در اخبار سامانیان که نصر احمد سامانی‌ هشت ساله بود که‌ از پدر بماند که احمد را به شکارگاه بکشتند و دیگر روز آن کودک را بر تخت ملک بنشاندند بجای پدر. آن شیربچه‌ ملک‌زاده‌یی سخت نیکو برآمد و بر همه آداب ملوک سوار شد و بی‌همتا آمد. اما در
  • بخش ۴ - عذر نوشتن تاریخ — این فصل نیز به‌پایان آمد و چنان دانم که خردمندان- هر چند سخن دراز کشیده‌ام- بپسندند که هیچ نبشته نیست که آن به‌یکبار خواندن نیرزد. و پس ازین عصر مردمان دیگر عصرها با آن رجوع کنند و بدانند. و مرا مقرّرست که امروز که من این تألیف می‌کنم درین حضرت بزرگ‌
  • بخش ۱ - آغاز تاریخ امیر شهاب الدّوله مسعود بن محمود رحمة اللّه علیهما — آغاز تاریخ امیر شهاب الدّوله مسعود بن محمود رحمة اللّه علیهما
  • بخش ۵ - مسعود در زمین داور — المقامة في معنی ولایة العهد بالأمیر شهاب الدّوله مسعود و ما جری مِن أحواله‌.
  • بخش ۲ - ادامهٔ خطبهٔ آغاز تاریخ — و چون از این فصل فارغ شدم آغاز فصلی دیگر کردم، چنانکه بر دل‌ها نزدیک‌تر باشد و گوش‌ها آن زودتر دریابد و بر خرد رنجی بزرگ نرسد. بدان که خدای تعالی، قوّتی به پیغمبران، صلوات اللّه علیهم اجمعین، داده است و قوّة دیگر به پادشاهان‌، و بر خلق روی زمین واجب
  • بخش ۷ - سازش با درمیش بت — و در سنهٔ إحدی عشر و أربعمائه‌ امیر به هرات رفت و قصد غور کرد بدین سال.
  • بخش ۱۱ - قصّهٔ بوسعید سهل — و ازین بزرگتر و بانام‌تر دیگری‌ است در باب بوسعید سهل. و این مرد مدّتی دراز کدخدای‌ و عارض‌ امیر نصر سپاه سالار بود، برادر سلطان محمود -تَغَمَّدَهم اللّهُ برحمتِه‌-. چون نصر گذشته شد، از شایستگی و بکارآمدگی‌ این مرد سلطان محمود شغل همه ضیاع غزنی خاصّ
  • بخش ۱۴ - قصّهٔ فضل سهل — در مجلّد پنجم بیاورده‌ام که امیر مسعود -رَضِيَ اللّهُ عنه- در بلخ آمد روز یکشنبه، نیمهٔ ذی الحجّة سنه إحدی و عشرین و أربعمائه‌ و به راندن کار ملک مشغول شد و گفتی جهان عروسی آراسته را ماند، کار یکرویه شده‌ و اولیا و حشم و رعایا به طاعت و بندگی این خدا
  • بخش ۱۲ - وضع امیر مسعود با پدر در سفر ری — و بدان وقت که امیر محمود از گرگان قصد ری کرد و میان امیران و فرزندان او، مسعود و محمّد مواضعتی‌ که نهادنی بود بنهاد، امیر محمّد را آن روز اسب بر درگاه، اسب امیر خراسان خواستند، و وی سوی نشابور بازگشت، و امیران محمود و مسعود، پدر و پسر، دیگر روز سوی ر
  • بخش ۱۰ - قصّهٔ مانک علی میمون — شجاعت و دل و زهره‌اش این بود که یاد کرده آمد و سخاوتش چنان بود که بازرگانی که او را بومطیع سکزی‌ گفتندی، یک شب شانزده هزار دینار بخشید. و این بخشیدن را قصّه‌یی است؛ این بومطیع مردی بود با نعمت بسیار از هر چیزی، و پدری داشت بواحمد خلیل نام‌. شبی از ات
  • بخش ۹ - شکار شیر — و هم بدان روزگار جوانی و کودکی خویشتن را ریاضتها کردی چون زور آزمودن و سنگ گران برداشتن و کشتی گرفتن و آنچه بدین ماند. و او فرموده بود تا آوارها ساخته بودند از بهر حواصل‌ گرفتن و دیگر مرغان را. و چند بار دیدم که برنشست روزهای سخت صعب سرد، و برف نیک ق
  • بخش ۱۵ - حدیث ولایت عهد رضا — و از حدیث حدیث شکافد، در ذو الرّیاستین که فضل سهل را گفتند و ذو الیمینین که طاهر را گفتند و ذو القلمین‌ که صاحب دیوان رسالت مأمون بود قصّه‌یی دراز بگویم تا اگر کسی نداند، او را معلوم شود: چون محمّد زبیده کشته شد و خلافت بمأمون رسید، دو سال و چیزی‌ بم
  • بخش ۱۳ - عهد مسعود با منوچهر قابوس — و میان امیر مسعود و منوچهر قابوس‌ والی گرگان و طبرستان پیوسته مکاتبت بود سخت پوشیده، چه آن وقت که به هرات میبود و چه بدین روزگار. مردی که وی را حسن محدّث گفتندی نزدیک امیر مسعود فرستاده بود تا هم خدمت محدّثی‌ کردی و هم گاه از گاه نامه و پیغام آوردی و
  • بخش ۸ - خیشخانه — و از بیداری و حزم‌ و احتیاط این پادشاه محتشم‌ -رَضيَ اللّهُ عنه-، یکی آن است که به روزگار جوانی که به هرات میبود و پنهان از پدر شراب میخورد، پوشیده از ریحان خادم، فرود سرای‌ خلوتها میکرد و مطربان میداشت مرد و زن که ایشان را از راههای نبهره‌ نزدیک وی
  • بخش ۱۷ - گلهٔ طاهر از بونصر — یک روز چنان افتاد که امیر مثال داده بود تا جمله مملکت را چهار مرد اختیار کنند مشرفی را، کردند، و امیر طاهر را گفت «بو نصر را بباید گفت تا منشور- های ایشان نبشته شود.» و طاهر بیامد و بو نصر را گفت. گفت «نیک آمد، تا نسخت کرده آید.» طاهر چون متربّدی‌ با
  • بخش ۱۹ - خلعت پوشی خواجه احمد حسن — و دیگر روز خواجه بیامد و چون بار بگسست، بطارم آمد و خالی کرد و بنشست، و بو سهل و بو نصر مواضعه او پیش بردند. امیر دویت و کاغذ خواست و یک یک باب از مواضعه را جواب نبشت بخطّ خویش و توقیع کرد و در زیر آن سوگند بخورد و آن را نزدیک خواجه آوردند و چون جواب
  • بخش ۲۲ - داستان بوسهل حصیری — و فقیه بو بکر حصیری‌ را درین روزها نادره‌یی افتاد و خطائی‌ بر دست وی رفت در مستی که بدان سبب خواجه بر وی دست یافت و انتقامی کشید و بمراد رسید، و هرچند امیر پادشاهانه دریافت، در عاجل الحال‌ آب‌ این مرد ریخته شد، و بیارم ناچار این حال را تا بر آن واقف
  • بخش ۲۱ - تعیین بوسهل به عارضی — و دیگر روز، چهارشنبه هفتم صفر خواجه بدرگاه آمد. و امیر مظالم‌ کرد، و روزی سخت بزرگ بود بانام و حشمت تمام. چون بار بگسست، خواجه بدیوان آمد و شغل پیش گرفت و کار میراند، چنانکه او دانستی راند. وقت چاشتگاه بو نصر مشکان را بخواند، بدیوان آمد، و پیغام داد
  • بخش ۲۳ - دنبالهٔ داستان بوبکر حصیری ۱ — پس از یک ساعت سنکوی‌، وکیل در نزدیک من آمد و گفت: خواجه بو نصر من بنده را فرستاده است و پیغام داده که در خدمت خداوند سلطان رو تو که بو الفضلی و عرضه‌دار که «بنده بفرمان رفتم نزدیک خواجه؛ چنانکه فرمان عالی بود، آبی بر آتش زدم‌ تا حصیری و پسرش را نزدند
  • بخش ۱۸ - آمدن خواجه احمد حسن به بلخ — محرّم این سال غرتش‌ سه‌شنبه بود. امیر مسعود، رضی اللّه عنه، این روز از کوشک در عبد الاعلی‌ سوی باغ رفت تا آنجا مقام کند . دیوانها آنجا راست کرده بودند و بسیار بناها زیادت کرده بودند آنجا. و یک سال که آنجا رفتم، دهلیز [و] درگاه و دکانها همه دیگر بود ک
  • بخش ۲۰ - گماشتن خواجه احمد دبیران را — دیگر روز بدرگاه آمد و با خلعت نبود که بر عادت روزگار گذشته قبایی ساخته کرد و دستاری نیشابوری یا قاینی، که این مهتر را، رضی اللّه عنه، با این جامه‌ها دیدندی بروزگار. و از ثقات‌ او شنیدم چون بو ابراهیم قاینی کدخدایش و دیگران، که بیست و سی قبا بود او را
  • بخش ۱۶ - ترتیب کار دیوان — و حاجب غازی بر دل محمودیان کوهی شد هر چه ناخوش‌تر، و هر روز کارش بر بالا بود و تجمّلی نیکوتر. و نواخت امیر مسعود، رضی اللّه عنه، خود از حدّ و اندازه بگذشت از نان دادن‌ و زبر همگان نشاندن‌ و بمجلس شراب خواندن‌ و عزیز کردن و با خلعت فاخر بازگردانیدن، ه
  • بخش ۳۱ - قصّة التبّانیه‌ — ذکر انفاذ الرّسل فی هذا الوقت الی قدر خان لتجدید العقد و العهد بین الجانبین‌ .
  • بخش ۲۴ - دنبالهٔ داستان بوبکر حصیری ۲ — من بازگشتم و کار رفتن ساختم و بنزدیک وی بازگشتم، ملطّفه‌یی بمن داد بمهر، بستدم و قصد شکارگاه کردم، نزدیک نماز شام آنجا رسیدم، یافتم سلطان را همه روز شراب خورده‌ و پس بخرگاه رفته و خلوت کرده، ملطّفه نزدیک آغاجی‌ خادم بردم و بدو دادم و جایی فرود آمدم ن
  • بخش ۲۹ - قصّهٔ عبدالله بن زبیر — و بوده است در جهان مانند این، که چون عبد اللّه زبیر، رضی اللّه عنهما، بخلافت بنشست بمکّه، و حجاز و عراق او را صافی شد و مصعب برادرش بخلیفتی‌ وی بصره و کوفه و سواد بگرفت، عبد الملک مروان‌ با لشکر بسیار از شام قصد مصعب کرد که مردم و آلت و عدّت‌ او داشت
  • بخش ۲۶ - بر دار کردن حسنک، بخش اوّل — ذکر بر دار کردن‌ امیر حسنک وزیر رحمة اللّه علیه‌
  • بخش ۲۵ - حکایت افشین و بودلف — ذکر حکایت افشین‌ و خلاص یافتن بودلف‌ از وی‌
  • بخش ۲۷ - بر دار کردن حسنک، بخش دوم — و پس از این مجلسی کرد با استادم. او حکایت کرد که در آن خلوت چه‌ رفت. گفت: امیر پرسید مرا از حدیث حسنک، پس از آن از حدیث خلیفه، و گفت چه‌گویی در دین و اعتقاد این مرد و خلعت ستدن از مصریان‌؟ من در ایستادم‌ و رفتن بحج تا آنگاه که از مدینه بوادی القری‌ ب
  • بخش ۳۰ - جعفر برمکی — و هرون الرّشید جعفر را، پسر یحیی برمک‌، چون فرموده بود تا بکشند، مثال داد تا بچهار پاره کردند و بچهار دار کشیدند، و آن قصّه سخت معروف است، و نیاوردم که سخن سخت دراز می‌کشد و خوانندگان را ملالت افزاید و تاریخ را فراموش کنند و بو الفضل را بودی‌ که چیزه
  • بخش ۲۸ - بر دار کردن حسنک، بخش سوم — و آن روز و آن شب تدبیر بر دار کردن حسنک در پیش گرفتند. و دو مرد پیک‌ راست کردند با جامه پیکان که‌ از بغداد آمده‌اند و نامه خلیفه آورده که حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و بسنگ بباید کشت تا بار دیگر بر رغم‌ خلفا هیچ کس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن
  • بخش ۳۷ - نامه به قدر خان — ذکر نسخة الکتاب و المشافهتین مع الرّسولین المذکورین الخارجین بجانب ترکستان‌
  • بخش ۳۲ - سپاهسالاری امیر محمود از جهت سامانیان — و بسر قصّه سپاه‌سالاری سلطان محمود، رضی اللّه عنه، از جهت سامانیان را باز شوم‌ و نکته‌یی چند سبک‌ از هر دستی‌ از آن بگویم که فایده‌هاست درین، و گسیل کردن این امام ابو صالح تبّانی را.
  • بخش ۳۴ - حکایت سبکتگین و آهو بره — حکایت امیر عادل سبکتگین با آهوی ماده و بچه او و ترحّم کردن بر ایشان و خواب دیدن‌
  • بخش ۳۳ - سرگذشت سبکتگین و خواجه‌اش — سرگذشت امیر عادل سبکتگین‌، رضی اللّه عنه، که میان او و خواجه او که وی را از ترکستان آورد رفته بود و خواب دیدن امیر سبکتگین‌
  • بخش ۳۵ - بقیهٔ قصّهٔ التبّانیه ۱ — بقیة قصّة التّبانیه‌
  • بخش ۳۶ - بقیهٔ قصّهٔ التبّانیه ۲ — و این امام بو صادق تبّانی، حفظه اللّه و ابقاه‌، که امروز به غزنی است- و خال وی بو صالح بود و حال او بازنمودم- به نشابور می‌بود مشغول به علم، چون امیر محمود، رضی اللّه عنه، با منوچهر والی گرگان عهد و عقد استوار کرده و حرّه‌یی‌ را نامزد کرد تا آنجا برن
  • بخش ۳۸ - المشافهة الاولى — المشافهة الاولی‌
  • بخش ۳۹ - المشافهة الثّانیة — المشافهة الثّانیة
  • بخش ۴۵ - پند بیهقی — و اکنون حدیث این دو سالار محتشم بپایان آمد و سخت دراز کشید، امّا ناچار چون قاعده و قانون بر آن نهاده آمده است که همه قصّه را بتمامی شرح باید کرد، و این دو مرد بزرک بودند، قانون نگاه داشتم، که سخن اگرچه دراز شود از نکته و نادره‌ خالی نباشد. و اینک عاق
  • بخش ۴۳ - فرو گرفتن اریارق ۴ — این فروگرفتن وی در بلخ روز چهارشنبه نوزدهم ماه ربیع الاوّل سنه اثنتین و عشرین و اربعمائه‌ بود، و دیگر روز فروگرفتن‌، امیر پیروز وزیری خادم را و بو سعید مشرف را که امروز بر جای است و برباط کندی می‌باشد و هنوز مشرفی نداده بودند، که اشراف درگاه باسم قاض
  • بخش ۴۶ - رفتن مسعود به ترمذ — سلطان مسعود، رضی اللّه عنه، پس از آنکه دل ازین دو شغل فارغ کرد و ایشان را سوی غزنین بردند، چنانکه بازنمودم، نشاط شراب و صید کرد بر جانب ترمذ بر عادت پدرش، امیر محمود، رحمة اللّه علیه، و از بلخ برفت روز پنجشنبه نوزدهم ماه ربیع الآخر سنه اثنتین و عشرین
  • بخش ۴۰ - فرو گرفتن اریارق ۱ — ذکر القبض علی اریارق الحاجب صاحب جیش الهند و کیف جری ذلک الی ان قتل بالغور، رحمة اللّه علیه‌
  • بخش ۴۱ - فرو گرفتن اریارق ۲ — و روزی چند برین حدیث برآمد، و دل سلطان درشت شد بر اریارق و در فرو- گرفتن وی خلوتی کرد و با وزیر شکایت نمود از اریارق، گفت: حال بدانجا میرسد که غازی ازین تباه میشود ؛ و ملک چنین چیزها احتمال نکند . و روا نیست سالاران‌سپاه بی‌فرمانی کنند، که‌ فرزندان ر
  • بخش ۴۲ - فرو گرفتن اریارق ۳ — و امیر دیگر روز بار داد. سپاه‌سالار غازی بر بادی دیگر بدرگاه آمد با بسیار تکلّف زیادت. چون بنشست، امیر پرسید که اریارق چون نیامده است؟ غازی گفت: او عادت دارد، سه چهار شبان روز شراب خوردن، خاصّه بر شادی و نواخت دینه‌ . امیر بخندید و گفت: ما را هم امرو
  • بخش ۴۷ - قصّهٔ ولایت مکران — ذکر قصّه ولایت مکران و آنچه بروزگار امیر محمود، رضی اللّه عنه، در آنجا گذشت‌
  • بخش ۴۴ - فرو گرفتن غازی — ذکر القبض علی صاحب الجیش آسیغکتین الغازی و کیف جری ذلک الی ان انفذ الی قلعة جردیز و توفّی بها رحمة اللّه علیه‌