شمارهٔ ۷۰ مجیرالدین بیلقانی
مجیرالدین بیلقانی / قصاید / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
طارم چارم نهفت پرتو شمع جهان
خیمه زربفت گشت نوبتی آسمان
شمع فلک کشته شد از نم اخضر چنانک
شد سیه از دود شمع روی عروس جهان
ساخت ز بهر کلاه قوقه آتش چو شمع
گنبد نیلی که هست بر صف شمعدان
سفره زرین ماه میم صفت رخ نمود
راست کزان سوی قاف شمع فلک شد نهان
قطب چو شمع صبوح تیره و ثابت قدم
از پی پروانگی نعش به گردش دوان
دید که شد پاسبان جمله زبان همچو تیغ
مرغ صبوحی چو شمع ماند بریده زبان
دانه دل سوختن شمع صفت زین هوس
کز چه سبب زا خورد مرغ شب از پاسبان
شاهد ما چون مسیح قوت روان زیر لب
ما ز غم او چو شمع خود دل اندر دهان
دامن دل چاک شد چون لب شمع آن نفس
کو تب دلها ببست زان لب شکر فشان
دوش بدم چون لگن پیش رخش خاکبوس
زان شدم اکنون چو شمع بی لب او ناتوان
سقف شد از آه من چون فلک آفتاب
بزم شد از اشگ شمع همچو ره کهکشان
شمع که دید آه من اشگ ز دیده فشاند
لیک فسرد اشگ او از دم من در زمان
من ز تف دل چو شمع مانده زبان آتشین
مدح جهان پهلوان ساخته حزر روان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیباییهای جهان و نقش شمع در آن میپردازد. شمعی که نماد روشنایی و زندگی است، در برابر تاریکیها و چالشها، همچون نمادی از امید و عشق در زندگی انسانی به شمار میرود. شاعر به تأثیرات و احساسات ناشی از عشق و غم اشاره میکند و شباهتهایی میان شمع و خود را مطرح میکند. این شمع با روشناییاش نماد بخشندگی و امیدواری است، اما در عین حال دربرگیرنده دردها و غمهای ناشی از جدایی و فقدان نیز میباشد. احساساتی چون سوختن دل و اشکهای ریخته شده به تصویر کشیده میشود که نشاندهنده تأثیر عاطفی عمیق عشق بر زندگی انسان است. در نهایت، با بیان زیبایی و تأثیر عواطف انسانی، شاعر به نوعی تیرهدمی و زیبایی در عین غم میپردازد.