نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / شکوائیه / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

هر کو ز نژاد آدم افتاد

شادی به نصیب او کم افتاد

بنمای دلی که او درین دور

از صدمه غم مسلم افتاد

زخمی که زمانه بر دلم زد

افزون ز هزار مرهم افتاد

چون خوش بود ای عجب دل آنک؟

در یک سالش دو ماتم افتاد

قصه چکنم که ساغر غم؟

بر دست دلم دمادم افتاد

جان در عجب است و عقل عاجز

کین واقعه ها چه محکم افتاد

زان روز که رنج با دل ما

از نکبت دهر همدم افتاد

در دیده خوشدلی نمک ریخت

در قامت خرمی خم افتاد

نه لهو و نشاط با هم آمد

نه یکشبه عیش درهم افتاد

آری به مراد کم زند دم

آن کس که ز نسل آدم افتاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان اندوه و رنج انسانی می‌پردازد و اشاره دارد که هر فردی از نسل آدم که به دنیا می‌آید، وابسته به غم و درد خواهد بود. شاعر بیان می‌کند که شادی در زندگی کمتر به نصیب انسان‌ها می‌رسد و دردهای فراوانی بر دل‌ها می‌نشیند. او به زخم‌هایی که زمانه بر دل زده اشاره می‌کند و بیان می‌کند که حوادث ناگوار زندگی، انسان را غمگین و حیرت‌زده کرده است. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که نشاط و خوشی به راحتی به دست نمی‌آید و زندگی به طور کلی با غم و اندوه همراه است.